گفتاری کوتاه پیرامون مسالهء
خاتمیت از زاویهء قرآنی برای سرور گرامی ِ پژوهنده، علاقمند و جوینده آقای اعلمی
کاویان صادق زاده میلانی
با گرمترین درودها بر شما
ذالک الکتاب لا ریب فیه هدی للمتقین (بقره 2)
(در آن کتاب شکی نیست که هدایت کنندهء متقیان خواهد بود)
خاتمیت حضرت محمد (ص) به معنی پایان وحی الهی به بشر یکی از باورهای اساسی مسلمین
است. این ایده و باور منشاء قرآنی ندارد و با روح قرآن و تعالیم آن نیز سنخیت
ندارد. قرآن مجید که کتاب آسمانی مسلمانان است خود جوابگوی ادعای خاتمیت است.
سوره اعراف (7) آیهء 35-34:
34 : و لکلّ امه اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعه
و لا یستقدمون
و برای هر امتی پایانی هست و هنگامی که اجل آنها برسد (آن اجل) آنی پس و پیش
برده نمی شود.
35: یا بنی آدم امّا یاتینّکم رسل منکم یقصون علیکم
آیاتی فمن اتقی و اصلح فلاخوف علیهم و لا هم یحزنون.
ای فرزندان آدم بدرستیکه خواهند آمد بر شما پیامبرانی از میان شما و خواهند
خواند آیات مرا بر شما و آنهاییکه ایمان بیاورند و اصلاح شوند بیمی بر آنها نیست و
یاسی هم شامل حال ایشان نیست.
در اینجا قرآن در بیانی خطاب به مسلمانان می آموزد که هر امتی، حتی امت
اسلام پایانی دارد و پایان (اجل) آن با ظهور رسول (پیامبر بعدی) است که از میان
خود آنان برانگیخته می شود و آیات الهی بر ایشان نازل می کند. آنهایی که این حقیقت
را درک کنند و ایمان بیاورند بر ایشان بیمی نیست.
خداوند در قرآن به زبان صریح و آشکار ادامه و تسلسل وحی الهی را بیان
کرده است و کما اینکه در اعراف آیه 34 از فعل یاتی + نّ + کم خطاب به مسلمین
استفده کرده است. در عربی دو نون تاکید داریم ثقیله و خفیفه (ن) و ثقیله بر سر فعل
مضارع که وارد بشود معنی آن حتما وقایع آینده است و کذبوا در آیه بعد عطف معنوی به
آیه قبلی است و لذا ماضی به کار رفته است. و عرض کنم که توجیه آیه به دلیل اینکه
مخاطب آن مسلمین نیست نیز اشتباه است چون چند آیه قبل خداوند جواب این ایراد را هم
داده است: (اعراف 31) یا بنی آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد
و کلوا و اشربوا و لا تسرفوا. پس مشخص است که منظور از بنی آدم در این آیه
مسلمین هستند و مخاطب یهود و نصاری نیست. آیات 26-36 مخاطبش بنی آدم است و احکام
این قسمت متناوبا با دو بیان آغاز می شود یکی قل (خداوند خطاب به حضرت رسول می
فرماید: بگو) چون من حرم زینه الله ...(32) و قل انما حرم ربی الفواحش ...(33) و قل امر ربی بالقسط...(29) و دیگری یا بنی آدم تا می رسیم
به لکل امه اجل و آیهء بعدی در مورد ظهور آینده
رسولان. مخاطب آیات هم حتما باید شامل مسلمین باشد چون اینها احکام و دستوراتی
هستند که مسلمین اجرا می کنند.
این آیه که با فعل آینده و نون تاکید ثقیله آمده یعنی که این واقعه یعنی ظهور
پیامبران حتما و بدون رد خور در آینده اتفاق می افتد.
کوتاه سخن اینکه در قرآن سورهء اعراف آیه های 33و34 آشکار و واضح می گوید که هر امتی (یعنی پیروان کتابی آسمانی)
پایانی دارد و چون کل در آیه آمده اسلام را شامل می شود و در دنباله آیه می گوید
که ای فرزندان آدم از میان شما رسولانی برانگیخته خواهند شد و آیات خواهند داشت. از
آنجاییکه آیه به طور شفاف و آشکار نون تاکید ثقیله آورده و نون تاکید ثقیله بر سر
فعل مضارع در عربی فقط و فقط معنی مضارع و
حتم الوقوع می دهد پس مساله واضح است.
دیده شده که در مورد مساله استفاده از فعل ماضی کذبوا (در آیهء بعدی) ممکن است
سوال پیش آید که چرا فعل ماضی (گذشته) به کار رفته است. این نکته نیلزمند کمی دقت
است. در آیه بعد نیز که واضحا مربوط به روز قیامت و بازخواست فرشتگان و ملائکه از کسانی که دین بعدی را به دلیل عدم بصیرت و
تقلید کورکورانه نپذیرفته اند آمده است که : قالوا این ما
کنتم تدعون ما دون الله آیه 38 . قالوا نیز فعل گذشته است. پس فعل های
کذبوا و قالوا از لحاظ معنی زمانی عطف به یاتینّکم شده اند.
در مورد واژه مسجد که در قرآن 20 مرتبه به کار رفته است به خود قرآن مراجعه
شود تا معنی آن واضحتر شود. در مواردی که مسجد
ذکر شده عموما منظور عبادگاه و محل پرستش مسلمین است نه یهود و مجوس و نصاری.
این مطلب مهم در بسیاری از آیات قرآن نیز آمده است. در مورد فتره یعنی
گسستگی و فاصله بین دو چیز نیز نیز خداوند واضحا فرموده که حضرت محمد در فتره من
الرسل ظاهر شدند یعنی در فاصله و گسستگی بین دو رسول خداوند حضرت محمد را ظاهر
فرمودند.
مثلا مائده (19) یا اهل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین
لکم علی فتره من الرسل. یعنی ای اهل کتاب فرستادیم بر شما پیامبری را در
فاصلهء بین رسولان. یعنی حضرت محمد در فاصلهء زمانی بین حضرت مسیح و حضرت بهاء
الله ظاهر شده اند.
در مورد مساله فتره نیز برای هر آشنای به زبان عربی معنی آیه شفاف است. فتره
من الرسل یک معنی بیشتر ندارد و آن دوره گسستگی و فاصله زمانی بین رسولان است. شما
می توانید به کتابهای لغت و صرف و نحو مراجعه کنید. معنی ترکیب فتره من...واضح
است. لاروس می نویسد: مدت زمان میان دو زمان با دو پیامبر مانند یا اهل الکتاب قد جاءکم
رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل-ای اهل کتاب رسول ما بر شما آمد تا در
زمان گسستگی رسولان برای شما تبیین کند. لاروس جلد 2 زیر الفتره.
آیه را به طور کاملتر دوباره تکرار می کنم: یا اهل
الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم علی فتره من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشیر و
لا نذیر (مائده: 19) ای اهل کتاب به درستیکه آمد رسول ما بر شما در فاصله
بین رسولان مبادا اینکه بگوئید بر ما بشارت دهنده ای و انذار دهنده ای وارد نشده
است.
در لسان العرب جامع ترین کتاب لغت عربی آمده است که الفتره-ما بین کل
نبیین و فی الصحاح: ما بین کل رسولین من رسول الله عز و جل من الزمان الذی انقطعت
فیع الرساله.
پس لسان العرب می گوید که فترت فاصلهء مابین پیامبران است. معنی این
آیه نیز واضح شد. عرب می گوید ورد علی فتره من التلامیذ یعنی در فاصلهء بین ورود
شاگردان وارد شد. علی فتره من الرسل یعنی فاصلهء بین دو رسول مثلا بین حضرت
بهاءالله و حضرت مسیح، فاصله ایکه در ما بین آن زمان حضرت محمد مبعوث شدند.
در ضمن این باور که دینی می تواند اساسا دین آخر باشد و با ظهور آن دین خداوند
هرچه می تواند به بشر ابلاغ کند تمام شده است و خداوند دیگر چیزی ندارد به بشر
بگوید از آموزه های قرآن بسیار دور است. کلام الهی بی نهایت و نامتناهی است و
پایان ناپذیر.
در سوره کهف (109) داریم که قل لو کان البحر المداد
لکلامات ربّی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربّی و لو جئنا بمثله مدادا
–یعنی اگر اقیانوس تبدیل به مرکب بشود و بخواهد کلام الهی را بنویسد اول مرکب تمام
می شود و کلمات خداوند تمام نمی شود. و برای روشن شدن مطلب و گمراه نشدن مسلمین در
سورهء لقمان (27) مشابه همین مطلب آمده است و لو انّ ما
فی الارض من شجره اقلام و البحر یمده من بعده سبعه ابحر ما نفدت کلمات الله انّ
الله عزیز حکیم.—یعنی اگر تمام درختان تبدیل به قلم شوند و هفت اقیانوس تبدیل
به مرکب شوند قادر نخواهند بود کلمات الهی را بنویسند و ثبت کنند حتی اگر
اقبانویهای دیگری نیز به مدد گرفته شود.
روشنگری و آزادی اندیشه قرآنی را با تفسیر بسته و ضد قرآنی که دست خداوند را
با وجود شواهد بسیاری بر خلاف آن بسته می داند مقایسه کنید.
نکتهء دیگری که در رابطه با مسالهء خاتمیت باید آورده شود مسالهء آیات اولیه
سورهء بقره هستند.
در ابتدای سورهء بقره آمده است که:
بسم الله الرحمن الرحیم
الم
ذالک الکتاب لاریب فیه هدی لالمتقین
(آن کتاب تردیدی در آن نیست هدایت کنندهء متقّیان است)
نکتهء این آیهء قرآنی نیز واضح است. این کتاب آسمانی، این هدایت کنندهء مومنان
و خداترسان، با اسم اشاره به دور در قرآن ذکر شده است. اگر منظور خود قرآن بود
که هذا (به معنی این) یا اسم اشاره به نزدیک باید برای آن به کار می رفت و استفاده
از اسم اشاره به دور در قرآن برای اشاره به خود آن کتاب بی معنی است. اسم
اشارهء ذالک اشاره به کتاب آسمانی بعدی است که مشخص می سازد که خداوند کتاب آسمانی
بعدی را نیز برای هدایت بشر خواهد فرستاد.
البته بحث در این جا زیاد است و نمونه مشابه این موارد در قرآن بسیارآمده است
تا حجت بر مسلمین کامل باشد ولی من این بحث را با بیان حضرت علی در نهج البلاغه
پایان می دهم.
حضرت در خطبهء 71 نهج البلاغه می فرمایند که:
اجعل شرائف صلواتک و نوامی برکاتک علی محمد عبدک و رسولک، الخاتم لما سبق و
الفاتح لماانغلق
قرارده بزرگترین درودها و افزونترین برکتهایت را بر محمد بنده و فرستادهء خود
که ختم کنندهء آنچه گذشته است و گشایندهء آنچه بسته و پیچیده است.
این تفسیر حضرت علی از حضرت رسول به عنوان خاتمِ آنچه در پیش بوده و گذشته و
فاتح (گشاینده) آنچه بسته و نادانسته است و در آینده باز و دانسته خواهد شد مطلبی
عالی و مستلزم دقت است.
با گرمترین درودها و بهترین آرزوها
آغاز و پایان مسافر گذرا
فیوضات الهیّه در جمیع کائنات سّرّیان دارد و اوّلی نداشته و آخری نخواهد داشت.[1]
مقدّمه
یکی از مشکلاتی که در هر یک از ظهورات الهیّه پیش آمده و از سویی دگرگونی ریشهای در اعتقادات پیشین را سبب گردیده و از سویی مانع از پیشروی امر الهی گشته و از سویی علّت محرومیت تعداد بسیاری از مؤمنین به دیانت قبل گشته قائل شدن آغازی و پایانی بر خلقت خداوند و اعزام انبیاء است. جالب این است که این موضوع در هر دوری تکرار گشته و نبوده زمانی که پیروان دینی پیامبر خود را پایانبخش سلسله ادیان ندانند و به این دستاویز پیامبر بعدی را مردود نشمرند. اگرچه همه اذعان دارند که خداوند از ازل بوده و تا به ابد خواهد بود، بل استغفرالله از این کلام که ازل و ابد نیز مخلوق اویند و در این کلام نگنجند. سؤالات زیادی در این زمینه مطرح است: اگر خداوند را مقصودی از خلقت بوده چرا باید ناگهان آن را متوقّف سازد و پایان جهان را اعلام فرماید؟ آیا خداوند از خلقتش پشیمان شده که میخواهد آن را به پایان رساند؟ آیا خداوند دیگر در خزانهاش مطلب جدیدی ندارد که به پیامبر بعدی ابلاغ کند که به بندگان برساند؟ آیا خداوند، خودش را محدود میسازد؟ آیا مقصودی را که از خلقت داشته در همین چند هزار سال عمر دورهء انبیاء که ما میشناسیم خلاصه میشود و خداوند به هدف خود نایل شده است؟ اگر نیک بیندیشیم بسیاری از سؤالات دیگر نیز در این زمینه مطرح است که اعتقاد به پایان یافتن خلقت و گذاشتن نقطهء ختام بر اعزام پیامبران را دچار ابهام میسازد. در این کلام مختصر به گوشهای از این حکایت پرداخته خواهد شد و البتّه بسیاری از نکات ناگفته باقی خواهد ماند.
اوّل – قدمت خلقت
شکّی نیست که "این عالم وجود، یعنی این کَونِ غیرمتناهی بدایتی ندارد" (مفاوضات، ص136). نفس صفات خداوند، مانند خالق، رازق، ربّ و امثال آن مستلزم وجود مخلوق، مرزوق و مربوب است والاً صفت خالقیت بیمعنی است و نتوان زمانی را متصوّر شد که خداوند خالق نبوده باشد. و چون یکی از صفات خداوند "ربّ" یا "پروردگار" است، لابد باید "تربیت شده" و "عامل تربیت" نیز وجود داشته باشد. لهذا نمیتوان تصوّر کرد که در عالم کائنات زمانی بوده که مربوبی نبوده یا پرورشیافتهای وجود نداشته است. در اینجا عامل تربیتی لازم میآید که خداوند معلّم و مربّی برای بشری که خلق کرده بفرستد تا آنها را به آنچه که میخواهد هدایت کند. بعضی از نفوس "چنین اعتقاد دارند که این عالم وجود شش هزار ساله یا هشت هزار ساله است و پیشتر خدا خلقی و سلطنتی نداشته. اگر چنین باشد، نعوذ بالله، الوهیت حادث است نه قدیم و حال آن که مادام خدا بوده خلق هم داشته؛ مادام نور بوده مستنیر هم بوده؛ زیرا بدون مستنیر نور ظهور ندارد و بدون خلق خالقی مثبوت نشود ... اگر بگوییم وقتی خدا مخلوق نداشته و مرزوق نداشته باید بگوییم خلاّقی نبوده و این انکار قدمت و دلیل بر حدوث ربوبیّت است. این واضح است که این کائنات نامتناهی، این کارخانهء قدرت، این فضای غیرمتناهی و این اجسام عظیمه شش هفت هزار ساله نیست. خیلی قدیم است. امّا این که در تورات ذکر شش هزار سال است، این معنی دارد به ظاهر نیست زیرا میفرماید خدا در هفت روز آسمان و زمین را خلق فرمود با آن که قبل از خلق آسمان و زمین آفتابی نبوده، شرق و غری وجود نداشته چگونه بدون آفتاب، روز تحقّق یابد. پس معنی دیگر دارد" (خطابات مبارکه، ج2، ص334).
حتّی اگر دیدگاه خود را آنقدر محدود سازیم که فقط به کرهء خاکی توجّه کنیم، از نقطه نظر علمی ثابت شده که خلقت این کرهء ارض به بیش از چهار و نیم میلیارد سال قبل باز میگردد و تقریباً همین میزان یا اندکی بیش از آن از عمرش باقی مانده است. اگر باور داشته باشیم که در تمامی این مدّت به جز چند هزار سال اخیر این کرهء خاکی نامسکون بوده، عبث بودن خلقت خداوند را میرساند. بنابراین، باید لااقل از چند میلیون سال قبل امکان سکونت در آن وجود داشته و انسانها بر آن ظاهر شده و زندگی کرده باشند. اکتشافات بشری نیز دالّ بر همین حقیقت است که از چند میلیون سال قبل زندگی در اینجا وجود داشته است. حضرت عبدالبهاء (در مفاوضات، ص121) میفرمایند، "عمران این کرهء ارض بسیار قدیم است؛ نه یکصد هزار، نه دویست هزار سال، نه یک میلیون، نه دو میلیون سال؛ بسیار قدیم است و به کلّی آثار و اخبار قدیم منقطع." حضرت بهاءالله (مجموعه الواح، ص308) میفرمایند، "از اوّل لااوّل خلق فرموده" و بر این نکته صحّه میگذارند که اوّلی وجود ندارد.
و از جمله صفات خداوند "فیّاض" است که فیوضاتش، اعم از جسمانی یا روحانی، به خلق میرسد و آنی انقطاع ندارد. از جمله فیوضات خداوند اعزام مربّی جهت تربیت خلق و نشان دادن راه به آنها است که خیر را از شرّ تشخیص دهند و به آن سوی که مقصد از خلقت آنها است رهنمون گردند.
دوم – معنای کانالله و لمیکن معه شیء
گاه با استناد به این کلام که زمانی بوده که خدا بوده و خلق نبوده و هیچ چیز با او نبوده، مطلب فوق نفی میگردد. امّا این نیز معنایی دارد که باید به آن توجّه داشت و صفت "خالقیت" را از خداوند سلب ننمود. در واقع این عدم نسبی است. یعنی بین خالق و مخلوق ربط و ضبطی وجود ندارد؛ او در اوج عظمت خود است و انسان و کلّیه کائنات نسبت به او معدوم صرفند. حضرت بهاءالله در این باره توضیح میفرمایند، "بدان که لمیزل خلق بوده و لایزال خواهد بود. لا لأوّله بدایةٌ و لا لآخره نهایةٌ. اسم الخالق بنفسه یطلب المخلوق و کذلک اسم الرّبّ یقتضی المربوب و این که در کلمات قبل ذکر شده "کان الهاً و لامألوه و ربّاً و لا مربوب" و امثال ذلک؛ معنی آن در جمیع احیان محقّق و این همان کلمهای است که میفرماید، «کان الله و لمیکن معه مِن شیء و یکون بمثل ما قد کان» و هر ذیبصری شهادت میدهد که الآن ربّ موجود و مربوب مفقود. یعنی آن ساحت مقدّس است از ماسوی و آنچه در رتبهء ممکن ذکر میشد محدود است به حدودات امکانیّه و حقّ مقدّس از آن؛ لمیزل بوده و نبوده با او احدی؛ نه اسم و نه رسم و نه وصف؛ و لایزال خواهد بود مقدّس از کلّ ماسواه" (اقتدارات، ص72).
سوم – عهد بین خداوند و انسان
پیمانی که بین انسان و خدایش منعقد شده که بعضاً به "عهد الست" معروف است نمیتواند یک طرفه باشد. یعنی خداوند به انسان بگوید که هر آنچه که من میخواهم باید انجام دهی، آنچه برایت نخواستهام هرگز نخواهی. خداوند نیز در قبال خلقش تعهّدی دارد و آن در صفت "معلّم" و "ربّ" نهفته است. یعنی خداوند باید راهی را در پیش پای مخلوق خود گذارد و او را هدایت نماید و الاّ تکلیف ما لایُطاق به او نموده و آنچه را که نداده از او خواسته است. انسان باید بداند که خدایش چه خواسته است. بدین لحاظ است که پیامبران را میفرستد تا خلق را هدایت نمایند. حضرت بهاءالله میفرمایند، "محض جود و فضل در هر عهد و عصر آفتاب عنایت خود را از مشرق جود و کَرَم بر همهء اشیاء مستشرق فرموده و آن جمال عزّ احدیّه را از مابین بریّهء خود منتخب نمود و به خلعت تخصیص مخصوص فرموده لأجل رسالت تا هدایت فرماید تمام موجودات را به سلسال کوثر بیزوال و تسنیم قدس بیمثال تا جمیع ذرّات اشیاء از کدورات غفلت و هوا پاک و مقدّس شده به جبروت عزّ لقاء، که مقام قدس بقا است، در آیند ... و جمیع خلق خود را به اطاعت او که عین اطاعةالله است مأمور فرموده" (مجموعه الواح، ص311).
بهائیان در صلات وسطی شهادت میدهند که این وفای به عهد همواره از سوی ذات حق صورت گرفته است، "اشهد بواحدانیّتک و فردانیّتک و بأنّک أنت الله لا اله الاّ أنت؛ قد أظهَرتَ أمرَک و وفیتَ بعهدک و فتحتَ باب فضلک علی مَن فی السّموات و الأرضین."
چهارم – پیامبران قبل از حضرت آدم
چون معلوم شد که خلق همیشه بوده و قدمت این کرهء خاکی نیز بسیار بیش از چند هزار سال مذکور در کتب مقدّسه است، در اینجا لازم میآید که قبل از حضرت آدم هم پیامبرانی بوده باشند، چه که وجود مخلوق بدون مربّی با عدالت خداوند منافات خواهد داشت. بهائیان را اعتقاد بر این است که قبل از ظهور حضرت آدم نیز خلایقی وجود داشتهاند که برای آنها نیز پیامبرانی فرستاده شدهاند. امّا عدم اطّلاع ما بر وجود آنها دالّ بر عدم آنها نیست. همانطور که در قرآن خبر از ظهور 000ر124 پیامبر میدهد که فقط نام 28 نفرشان ذکر شده است، و همانطور که با اکتشافات بشر در قبایل متشتّته در سطح کرهء ارض بسیاری از متون مقدّسهء آنان یا آنچه که سینه به سینه نقل کرده و حفظ نمودهاند مکشوف میگردد و نشان میدهد فیض الهی از آنها نیز مقطوع نبوده و راهنمایانی برای آنها نیز فرستاده که دیگران از آن بیخبر بودهاند و این بیخبری نافی وجود آنان نمیتواند باشد، همین مطلب در خصوص پیامبران قبل از حضرت آدم هم مصداق دارد.
حضرت بهاءالله میفرمایند، "و این که سؤال شده بود که چگونه ذکر انبیای قبل از آدم ابوالبشر و سلاطین آن ازمنه در کتب تواریخ نیست؛ عدم ذکر دلیل بر عدم وجود نبوده و نیست. نظر به طول مدّت و انقلابات ارض باقی نمانده و از این گذشته قبل از آدم ابوالبشر قواعد تحریر و رسومی که حال مابین ناس است نبوده و وقتی بود که اصلاً رسم تحریر نبود، قسم دیگر معمول بوده ... ملاحظه در اختلاف بعد از آدم نمایید که در ابتدا این السن معروفهء مذکوره در ارض نبوده و همچنین این قواعد معموله؛ به لسانی غیر این السن مذکوره تکلّم مینمودند و اختلاف السن در ارضی که به بابِل معروف است از بعد وقوع یافت لذا آن ارض به بابِل نامیده شد «ای تبلبل فیها اللّسان ای اختلفت» و بعد لسان سُریانی مابین ناس معتبر بوده و کتب الهی از قبل به آن لسان نازل تا ایّامی که خلیلالرّحمن از افق امکان به انوار سبحانی ظاهر و لائح گشت. آن حضرت حین عبور از نهر اردن تَکَلَّمَ بلسانٍ و سمّی عبرانیّاً، چون در عبور خلیلالرّحمن به آن تنطّق فرمود لذا عبرانی نامیده شد و کتب و صحف الهیّه بعد به لسان عبرانی نازل و مدّتی گذشت و به لسان عربی تبدیل شد و اوّل مَنْ تَکَلَّمَ بِهِ یعرب بن قحطان و اوّل مَن کتب بالعربیّة مرامر الطّائیّ و اوّل مَنْ قال الشّعر حمیر بن سبا و بعد رسوم خطّیّه از قلمی به قلمی نقل شد تا آن که به این قلم معروف رسید. حال ملاحظه نمایید بعد از آدم چهقدر لسان و بیان و قواعد خطّیّه مختلف شده تا چه رسد به قبل از آدم. مقصود از این بیانات آن که لمیزل حق در علوّ امتناع و سموّ ارتفاع خود مقدّس از ذکر ماسواه بوده و خواهد بود و خلق هم بوده و مظاهر عزّ احدیّه و مطالع قدس باقیه در قرون لااوّلیّه مبعوث شدهاند و خلق را به حقّ دعوت فرمودهاند ولکن نظر به اختلافات و تغییر احوال عالم، بعضی اسماء و اذکار باقی نمانده" (اقتدارات، ص74).
پنجم – دینالله واحد
دیانت الهی یکی است و آن توحید ذات باری و عبودیت او است و لازال حق خلق را به این صراط هدایت نموده و لایزال هدایت خواهد فرمود. اگر اصطلاح "ادیان" به کار برده میشود، در واقع، مقصود از آن، مراحل مختلف ظهور یک دیانت واحد است. این کلام در قرآن کریم نیز به نحوی مطرح شده که تعبیری متفاوت از آن نمودهاند. در قرآن بین کسانی که به وحدانیت الهیه اعتقاد دارند و آنان که اعتقاد ندارند فرق قائل شده و گروه اوّل را مسلم و گروه دوم را کافر نامیده و لقب مسلم را برای حضرت ابراهیم و سایر انبیا صریحاً ذکر کرده است. عبارت "أ یأمُرُکم بالکفر بعد اِذ أنتم مسلمون" (آل عمران، آیهء 80) شاهدی است صادق بر این مدّعا و در واقع اسلام به معنی تسلیم شدن به اراده و رضای الهی است، زیرا میفرماید، "لاتُجادلوا أهل الکتاب الاّ بالّتی هی احسن ... قولوا آمنّا بالّذی انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحدٌ و نحن له مسلمون" (عنکبوت، 46). عباراتی چون "لا شریک له و بذلک امرت و أنا اوّل المسلمین" (انعام، 163) گویای معنای حقیقی مسلمان است. از آن گذشته خداوند جمیع بندگانی را که به این اصل ایمان آورند از قبل و بعد به این نام نامیده است، "هو سمّاکُمُ المسلمین مِن قبل و فی هذا" (حج، 78).
حضرات انبیاء نیز مسلمان نامیده شدهاند چه که موحّد بودهاند و معتقد به توحید حضرت باری. مثلاً در مورد حضرت ابراهیم میفرماید، "ما کان ابراهیم یهودیاً و لا نصرانیاً ولکن کان حنیفاً مُسْلِماً" (آل عمران، 67).
و میفرماید که جز این دین را از احدی قبول نفرماید. در واقع عبارت "انّ الدّین عندالله الاسلام" (آل عمران، 19) و "وَ مَن یتّبع غیرالاسلام دیناً فلن یقبل منه" (آل عمران، 85) گویای آن است که دیانت خداوند واحد است، امّا، همانطور که در سطور زیر بیان میگردد، به مرور قرون و اعصار ظاهر میگردد و همانطور که ذات الهی نامحدود است دیانت او نیز نامحدود است، زیرا محدودیت دیانت حکایت از محدودیت خالق خواهد کرد که کفر صِرف است.
حضرت باب نیز به دین واحد اشاره دارند. ایشان خطاب به اهل غرب میفرمایند، "فاصبحوا فی دینالله الواحد اخواناً علی خطّ السّواء. قد احبّ الله فیکم أن تکونَ قلوبکم مرآتاً لاخوانکم فی الدّین أنتم تتعکّسون فیهم و هم یتعکّسون فیکم. هذا صراط الله العزیز بالحقّ و کان الله بما تعملون شهیداً" (منتخباتی از آیات، ص37).
بیان حضرت بهاءالله در کتاب اقدس (بند 182) خلق عالم را دعوت میفرمایند که به سوی این امر که به آن سلطنت الهی ظاهر میشود بشتابند و آن را دین الهی از قبل و بعد توصیف میفرمایند. از آنجا که نمیتوان، آنچنان که در لسان قوم رایج است، امر بهائی را دیانت قبل و نیز دیانت بعد دانست، لهذا باید پذیرفت که اشاره به دین واحد الهی است، "ایّاکم أن توقّفوا فی هذا الأمر الّذی به ظهرت سلطنةالله و اقتداره؛اسرعوا الیه بوجوهٍ بیضاء. هذا دینالله مِن قبل و مِن بعد. مَن أراد فلیُقبلْ و مَنْ لمیرد فانّ الله لَغنیٌّ عن العالمین."
دکتر داوودی در این باب میگوید، "دین ثابت و واحد است، چون تعلّق به حق دارد، صادر از حق است و حق هم یکی بیشتر نیست. حق هیچوقت کارآموزی نمیکند؛ اوّل طوری حرف نمیزند که ناقص باشد بعد رفته رفته کامل شود. بنابراین کلام حق ثابت است و این همان اساس ادیان است که واحد است و هیچگونه تغییری نمیکند و از همین لحاظ برای ما همهء ادیان همیشه باید در حکم واحد تلقّی شود."
او در ادامهء کلام میافزاید، "در قرآن ... آیاتی است[2] که در آنها به صراحت ادیان همهء انبیاء قبل از حضرت محمّد را اسلام نامیدهاند. ابراهیم دینش اسلام بود، موسی دینش اسلام بود، عیسی دینش اسلام بود، اسحق دینش اسلام بود، سلیمان دینش اسلام بود. همه مسلم بودند، همه اسلام داشتند ... به همان دلیل که همهء ادیان قبل از حضرت محمّد را اسلام نامیده است، به همان دلیل همهء ادیان بعد از او هم اسلام است؛ چون حقایق آنها واحد است و هیچ فرقی با یکدیگر ندارد ... اکثر اینها که دینشان را در قرآن به نام اسلام نامیدهاند، کتاب جداگانه داشتهاند" (انسان در آئین بهائی، ج1، ص67-66).
مطلب ششم – استمرار خلقت
از آنجا که خلقت همیشه وجود داشت، دلیلی ندارد که ناگهان قطع گردد و آخرالزّمان، آنچنان که مصطلح قوم است، برسد و عبارت قرآنی "لن تجد لسنّةالله تبدیلاً و لا تحویلا" (سورهء احزاب آیهء 62 / فاطر، آیهء 43 / فتح، آیهء 23) عبث از آب در آید. سنّت الهی اعزام پیامبر است که از بدایت خلقت بوده و الی الابد خواهد بود. همانطور که قبلاً نیز ذکر شد حضرت بهاءالله میفرمایند، "بدان که لمیزل خلق بوده و لایزال خواهد بود لا لأوّله بدایةٌ و لا لآخره نهایةٌ" و چون هیچ دلیلی وجود ندارد که خلقت خداوند متوقّف گردد، بنابراین برای هدایت آنها نیز باید انبیاء فرستاده شوند.
حضرت عبدالبهاء توضیح میفرمایند، "چنانچه حقیقت الوهیت اوّل و آخری ندارد، خلق او نیز اوّلی و آخری نداشته و نخواهد داشت. همیشه خدا خالق و رازق بوده؛ همیشه مُحیی و معطی بوده؛ وقتی نبوده که صفات الوهیت و ربوبیّت معطّل بوده باشد. ابداً تعطیل جائز نه. این خورشید به شعاع و حرارتش آفتاب است. اگر تصوّر کنیم که وقتی آفتاب شعاع و حرارت نداشته باید بگوییم از اصل آفتابی نبوده. مادام شعاع و حرارت نداشته، شمس نبوده... فیض الهی و تجلّیات او مستمرّ است؛ انقطاعی ندارد چنانچه برای شعاع و حرارت آفتاب انقطاعی نیست. همچنین مظاهر مقدّسهء الهیّه که مطالع فیوضات ربّانیّهاند همیشه بوده و هستند؛ و آن مظاهر مقدّسه به جهت چه ظاهر میشوند؟ حکمت و نتیجهء ظهورشان این است که در عالم انسانی صورت و مثال الهی ظاهر شود" (خطابات مبارکه، ج2، ص334).
و در بیان دیگر چنین توضیح میفرمایند، "همچنین که ذات الهی قدیم است، فیض الهی نیز قدیم است و فیوضات او مَن علیالارض را احاطه نموده. خداوند چون مِن حیثالذّات نامحدود است، من حیث الأسماء و الصّفات نیز غیرمحدود. حقیقت الوهیت چون نامحدود است فیض او نیز نامحدود است؛ الوهیت او قدیم است نهایتی ندارد. پس همان قسم که نفثات روحالقدس در پیش بر عالم وجود فیض بخشید، همین قسم فیض روحالقدس او مستمرّ است، انتهایی ندارد. نمیتوانیم بگوییم که فیض او به آخر رسیده است. اگر بگوییم فیض او منتهی میشود، الوهیت او منتهی میشود. فیض آفتاب و حرارت آفتاب ابدی است و سرمدی است و اگر روزی بیاید که فیض و حرارت آفتاب منقطع گردد، آفتاب در ظلمت مانَد؛ زیرا شمس بدون حرارت و ضیاء شمس نیست، تاریکی است. پس اگر بخواهیم فیوضات الهی را محدود کنیم، خود خدا را محدود کردهایم" (خطابات مبارکه، ج2، ص104-103).
هفتم – اصل تکامل انسان و اجتماع
در هر دو عالم دین و علم این نکته مصرّح است که انسان و اجتماع او سیر تکاملی را طیّ میکند و حرکت او از نقص صِرف به سوی کمال تامّ است و چون کمال تامّ خداوند است و وصول به او هرگز میسّر نشود این حرکت تکاملی الی الابد ادامه خواهد داشت. در عالم مثال باید گفت، "این کرهء ارض به هیأت حاضره واضح است که یک دفعه تکوّن نیافته است بلکه به تدریج این موجود کلّی اطوار مختلفه طیّ نموده تا آن که به این مکمّلیت جلوه یافته ... نطفهء انسان در رحم مادر به تدریج نشو و نما نموده، به صُوَر و اطوار مختلفه در آمده تا آن که در نهایت درجهء کمال به بلوغ رسیده، به هیأت مکمّلیت در نهایت لطافت جلوه نموده؛ به همچنین تخم این گل که مشاهده مینمایید در بدایت شیء حقیری در نهایتِ صغیری بوده؛ در رحم زمین نشو و نما نموده و به صُوَر مختلفه در آمده تا آن که در کمال طراوت و لطافت در این رتبه جلوه کرده" (مفاوضات، ص138).
بنابراین، انسان از لحاظ روحانی نیز باید سیر تکاملی خود را الی الابد طیّ کند و این جز با فیوضات الهیّه امکانپذیر نخواهد بود. آن وجود روحانیِ انسان را حضرت عبدالبهاء حقیقت ثانویه مینامند که آن نیز محتاج ترقّی است. حضرت عبدالبهاء توضیح میفرمایند، "آن قوّه حقیقت ثانویهای است که کاشف حقایق اشیاء است، محیط بر کائنات است، واقف اسرار است، هادی ملکوت است و رهبر اهل ناسوت. آن حقیقت است که انسان را از حیوان ممتاز نماید. لکن این حقیقت مابین عالم الهی و رتبهء حیوانی است. اگر قوّهء ملکوتیه غلبه نماید، حقیقت انسانیّه اشرف مخلوقات شود و دارای صورت و مثال الهی گردد و اگر جهت حیوانیّه غالب آید، از حیوان پستتر شود. چه که حالات و شئونات حیوانیّه در انسان ظهورش بیشتر و مضرّاتش شدیدتر است ... زیرا حقیقت انسانیّه جامع است. لذا آنچه در حیوان است، ظهورش در انسان اشدّ است و آن مقتضیات عالم طبیعت است و ظلمات نقائص که سبب ذلّت کبری است و بلیّهء عظمی و از جهت دیگر در انسان کمالات و فیوضات الهی است که سبب سعادت سرمدی است و مایهء عزّت ابدی ... به سبب این کمالات انسان احاطه به حقائق اشیا نماید و کشف اسرار کند. پس حقیقت انسانیّه بین ظلمت و نور است. مظاهر مقدّسهء الهیه به جهت این ظاهر شدند که ظلمات عالم حیوانی را به انوار صفات ملکوتی زائل فرمایند و نقائص عالم طبیعت را به کمالات الهیّه مبدّل کنند تا جهت ملکوتی غالب آید و صورت و مثال الهی در عالم انسانی جلوه نماید، نورانیت الهی و فضائل رحمانی ظاهر شود" (خطابات مبارکه، ج2، ص337 الی 339).
همانطور که ذکر شد، انسان چون در رتبهء خلق است و این سیر الی الابد ادامه خواهد داشت و به هر مرتبهای از کمال که واصل گردد، لابد مرتبهء دیگری نیز وجود دارد، باید فیض الهی نازل گردد تا او را یاور باشد در این سیر کمالیه، "لهذا این فیض الهی و تربیت ربّانی مستمرّ است. نمیشود که این فیض عظیم منقطع گردد و این جلوهء رحمانی تمام شود. شمس حقیقت همیشه در غروب باشد، غروبی که آن را طلوعی در پی نباشد، مماتی که او را حیاتی از عقب نیاید. آیا این سزاوار عالم الهی و شمس حقیقت است که در غروب ابدی مانَد و از تربیت عالم وجود ممنوع؟ لا والله. شمس برای افاضه است، چگونه غروب دائمی نماید و فیض او انقطاع جوید؟ بلکه فیض او مستمرّ است، آفتابش همیشه طالع است و آثارش دائم و ظاهر ... لهذا باید همیشه منتظر و امیدوار بود و متوجّه ملکوت فیوضات پروردگار که به ظهور مظاهر مقدّسه عالم بشر فیض جلیل اکبر یابد..." (خطابات مبارکه، ج2، ص340).
هشتم – سلسله مراتب ادیان
حال که معلوم شد انسان و اجتماع او سیر تکاملی را طیّ میکنند، لابد فیض نازل از سوی خداوند نیز باید متناسب با میزان تکامل او باشد. همانطور که به کودک شیرخوار نمیتوان گوشت خوراند، به انسانی که از لحاظ روحانی تکامل نیافته نمیتوان مطالب ثقیل بیان کرد و کسی را که در پله اوّل نردبان باشد ناگهان به پلّهء دهم ارتقاء داد.
حضرت عبدالبهاء در این باب میفرمایند، "مقام آدم مِن حیث ظهور و بروز به کمالات الهیّه مقام نطفه بود و مقام حضرت مسیح رتبهء بلوغ و رشد و طلوع نیّر اعظم رتبهء کمال ذاتی و کمال صفاتی بود... از دور آدمی تا زمان حضرت مسیح چندان ذکری از حیات ابدیّه و کمالات کلّیهء ملکوتیّه نبود. این شجرهء حیات مقام حقیقت مسیح بود که در ظهور مسیحی غرس گشته و به اثمار ابدیّه مزیّن شد" (مفاوضات، ص94).
بنابراین، مظاهر مقدّسه، در هر دور فقط آن مقدار از دین واحد خداوند را که سبب علوّ و ترقّی انسان میشود و در حدّ کمالی است که تا آن زمان بدان دست یافته، ظاهر میسازند و به او ابلاغ میکنند و چون در طول یک دور الهی، مانند دور مسیحی، یا دور کلیمی، یا دور محمّدی، انسان تحت این تعالیم الهی پرورش یافت و به مرحلهء بالاتری از بلوغ ارتقاء جُست، پیامبر بعدی ظاهر شود و مرحلهء دیگری از دین الهی را به انسان ابلاغ کند و او را به رتبهء بالاتری ارتقاء بخشد.
این که در قرآن کریم نیز دو آیهء به ظاهر متناقض نازل فرموده و پیامبران را از طرفی یکسان شمرده و از طرفی یکی را بر دیگری فضیلت داده، اشاره به همین مطلب است. وقتی که میفرماید، "قولوا آمنّا بالله و ما اُنزل الینا و ما اُنزل الی ابراهیم و اسمعیل و اسحق و یعقوب و الاسباط و ما اوتی موسی و عیسی و ما اوتی النّبیّون مِن ربّهم لانفرّق بین احدٍ منهم و نحن له مسلمون" (بقره، آیهء 136 / آل عمران، آیهء 84)، و هیچ تفاوتی بین انبیاء خود قائل نمیگردد، بر واحد بودن دینش صحّه میگذارد و چون به بیان "تلک الرّسل فضّلنا بعضَهُم علی بعضٍ مِنهُم مَن کلّم الله و رفع بعضهُم درجاتٍ و آتینا عیسی بن مریم البیّنات..." (بقره، 253) تکلّم میفرماید، به ظهور مرتبهء کاملتری از دین واحد الهی اشاره دارد.
نهم – ادیان آینده
همانطور که تا کنون انبیاء از سوی خداوند فرستاده شدهاند تا راه را به انسان نشان دهند و او را هدایت کنند، در آینده نیز چنین خواهد شد. هیچ شکّی در این نیست که این سلسله مظاهر ظهور مقدّسه را انقطاعی نخواهد بود. دکتر داوودی گوید، "از یک لحاظ هیچ دینی نمیتواند خاتم ادیان باشد؛ در همان حال از لحاظ دیگر هر دینی خاتم ادیان است برای این که هر چه پس از آن بیاید همان است که از آن پیش بود برای این که حقیقت دین واحد است. امّا ادیان از لحاظ احکام و حدودِ اعتباری متغیّرند. احکام و حدودی که در حقیقت دین تأثیری ندارند و از این لحاظ هیچ دینی نمیتواند خاتم باشد برای این که هرگز خلق نمیتواند ثابت بماند" (انسان در آئین بهائی، ج1، ص71-70).
در آثار بهائی نیز مکرّراً به این مطلب اشاره شده است. فیالمثل در این بیان حضرت ولی امرالله، که دربارهء ظهورات آینده است، به امعان نظر بنگرید، "انبیای الهی و مهابط وحی آسمانی و سفرای رحمانی که از جانب حق مبعوث میگردند و به اقتضای زمان و مکان و بر حسب تغییرات و تطوّرات و تبدیلات هیئت اجتماعیّه که از لوازم ذاتیّهء ضروریـّهء نشو و ارتقای عالم انسانی است، به رسالتی جدید و کتابی جدید و شرعی جدید ظاهر میگردند و احکام و سنن و شعائر و قوانین و انظمهء یکدیگر را تعدیل و نسخ مینمایند و تغییر و تبدیل میدهند و در افاضه بر عالمیان یفعل مایشاء و یحکم مایریدند و بدین جهت از انبیای الوالعزم محسوب" (توقیعات مبارکه 109-102، ص118).
در توضح شمارهء 62 منضمّات کتاب اقدس نیز میخوانیم، "امتداد دور بهائی تا زمانی است که مظهر ظهور بعد مبعوث گردد و چنین ظهوری قبل از انقضای حدّاقلّ یک هزار سال تمام تحقّق نخواهد یافت."
[1] خطابات مبارکهء حضرت عبدالبهاء، ج2، ص106
روایت دیگر مربوط به بیانی از حضرت محمد است که فرموده اند: یا ایها الناس حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة 26 یعنی ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است. برای درک این حدیث شایسته است مفهوم قیامت را دقیق تر مورد بررسی قرار دهیم .
حقیقت اینست که در قرآن و دیگر کتب مقدسه قیامتِ هر دیانتی ظهور پیامبر بعد است . کما اینکه حضرت مسیح فرموده اند: من قیامت و حیات هستم هرکه به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد 27. ونیز میفرمایند: آمین آمین به شما میگویم که ساعتی میآید بلکه اکنون آمده است که مردگان آواز پسر خدا را میشنوند و هرکه بشنود زنده گردد28 . در قرآن میفرمایند :
"امروز روز رستاخیز است ولکن شما نمی دانید" 29 . ونیز میفرمایند: "ما شاهدیم که در روز قیامت خواهید گفت ما از وقوع آن بی خبریم30" و همچنین فرموده اند : "آیا غیر از این انتظار دارند که قیامت ناگهان واقع شود، هم اکنون نشانه های آن آمده است.31" در احادیث نیز بطور اخص یوم قیامت را یوم ظهور قائم دانسته اند32 پس منظور از قیامت و رستاخیز مردگان ، ظهور پیامبر جدید و زنده شدن مردگان روحانی به روح ایمان است و هلاک گردیدن معنوی آنانی که از هدایت الهی محروم مانده اند و نه پایان جهان. چنانچه در قرآن نیز ایمان حمزه عموی پیغمبر را به "کسیکه مرده بود و او را زنده گردانیدیم33" توصیف نموده اند و یا اینکه هلاکت اقوام گذشته را مقارن ظهور پیامبران و ظلم و عدم ایمان مردم به ایشان34 بیان داشته اند و فرمودند" سپس شما را جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید." جای تعجب است که با وجود اینهمه انذار باز هم کثیری از این امت به راه پیشینیان رفتند و به هلاکت روحانی دچار گشتند.
روایت دیگری که از آن تعبیر خاتمه نبوت گردیده بیانی از حضرت محمد است که خود را به آخرین سنگ در بنای یک ساختمان تشبیه نموده اند35 . به فرض صحت این روایت آیا پایان بنای یک ساختمان به معنای اینست که بنای دیگری هم ساخته نخواهد شد .
حضرت امیر در مفاتیح الجنان فرموده اند :
قل السلام علی محمد رسول الله خاتم النبیین و سید المرسلین و صفوة رب العالمین امین الله علی وحیه و عزائم امره والخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل36 یعنی بگو سلام برمحمد فرستادۀ خدا، خاتم انبیا و سرور رسولان و امین خداوند در وحی و ارادۀ او و خاتم برگذشته گان و راهگشای آیندگان.
بنابر این ختم دوران گذشته به خاتم، مقدمه آغاز دورانی جدید است که ظهور پیامبران جدید را در دل خود خواهد داشت وإن شاءالله نور این ظهورات تیرگیهای جهل و ظلم را از عالم برخواهد کند.
یادداشتها:
1- سورۀ اسراء (بنی اسرائیل) آیۀ 77 سنة من قد ارسلنا من قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحویلا شیوۀ ماست اینکه از قبل از تو پیامبرانمان را فرستادیم و هرگز در این شیوۀ ما تحولی رخ نخواهد داد ( یعنی در آینده نیز خواهیم فرستاد)
2- بحار الانوار جلد 74 صفحه 142
3- اصول کافی جلد 8 ص 308 قال رسول الله ص سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود. یعنی رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان برمیگردد.
4- مقاله تحقیقی از محسن کدیور تحت عنوان "حقوق بشر و روشن فکری دینی" مجله آفتاب شماره 28 سال 82 ص 110
" بنابراین در شش محور یعنی تساوی حقوقی انسانها و نفی تبعیضهای چهارگانۀ دینی، جنسی ، بردگی و فقهی و آزادی عقیده و مذهب و نفی مجازاتهای خودسرانه ، خشن و شکنجه ، موضع اسناد حقوق بشر در مقایسه با احکام اسلام تاریخی ، قابل دفاع تر، عقلائی تر، عادلانه تر و ارجح است و احکام اسلام تاریخی در این زمان و در این مواضع قابل پذیرش نیست.
نیز محمد مجتهد شبستری، در مطلبی تحت عنوان " قرائت رسمی از دیانت، بحرانها، چالشها، راه حلها " مندرج در مجلۀ راه نو شماره 19 شهریور 77 : دین اسلام آن طور که در بسط تاریخی خودش را نشان داده است ، نظامهائی که در همه عصرها بتوان با آن زندگی کرد نداشته است و هیچ دینی نمیتواند چنان نظامهائی داشته باشد و اصلا چنین دعویی معقول نیست.
5- سوره رعد آیات 38 و 39
6- سوره حجر آیۀ 21 : و ان من شی الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
یعنی چیزی وجود ندارد مگر آنکه خزائن آن نزد ما موجود باشد و ما تنها به اندازه ای مشخص آنرا نازل می کنیم
7- سورۀ کهف آیۀ 109 قل لو کان البحر مدادا لکلمات ربی لنفد البحر قبل ان تنفد کلمات ربی و لو جئنا بمثله مددا
یعنی بگو اگر دریا مرکب گردد برای نگاشتن کلمات پروردگارم البته دریا تمام میشود پیش از آنکه کلمات پروردگارم پایان پذیرد حتی اگر از دریای دیگری مشابه آن هم کمک گرفته شود.
8- سوره مائده آیه 64 : قالت الیهود یدالله مغلولة غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان یهود گفتند دستان خدا بسته است دستهای خودشان بسته است ، و ملعون گشتند به خاطر آنچه گفتند ، بل دستان او باز است
9- مزامیر داوود مزمور 119 آیه 44 : شریعت تو را دائما نگاه خواهم داشت تا ابدالاباد
انجیل متی باب 24 آیه 35 : آسمان و زمین زائل خواهد شد لیکن سخنان من هرگز زائل نخواهد شد.
10- سوره غافر آیه 34 : لقد جائکم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فی شک مما جائکم به حتی اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا کذلک یظل الله من هو مسرف مرتاب یعنی قبل از این یوسف با بینات آمد پس به آنچه برای شما آمد در شک بودید تا اینکه وقتی مرد گفتید هرگز خداوند بعد از او پیامبری بر نخواهد انگیخت. اینچنین خداوند افراط گرایان شکاک را گمراه می سازد.
11- سوره بقره آیه 87 ... أفکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم ففریقا تقتلون
هرگاه که پیامبری برخلاف هوای نفس شما آمد استکبار ورزیدید بعضی را تکذیب کردید و برخی را کشتید.
سورۀ حجر آیات 11 و 12 و 13 و ما یأتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن * کذلک نسلکه فی قلوب المجرمین * لا یؤمنون به و قد خلت سنة الاولین پیامبری بر ایشان نیامد مگر اینکه اورا استهزاء نمودند . اینچنین این رویه را در قلبهای گناه کاران برقرار میداریم تا به او(رسولشان) ایمان نیاورند و این سنتی است که از قدیم وضع شده
سوره یس آیه 30 یا حسرة علی العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن
حسرتا بر این بندگان هیچ پیامبری بر ایشان نیامد مگر انکه او را مورد آزار و سرزنش قرار دادند.
سوره مومنون آیه 44 ثم أرسلنا رسلنا تترا کل ما جاء امة رسولها کذبوه
سپس پیامبرانمان را فرستادیم هرگاه که برای امتی پیامبر فرستادیم او را تکذیب نمودند.
12- سورۀ انشقاق آیۀ 19 : لترکبن طبقا عن طبق مرحله به مرحله همان اعمال را مرتکب خواهید شد. در تفسیر این آیه از پیامبر نقل گردیده که فرموده اند ( بحار الانوار جلد9 ص 249) : لترکبن سنة من کان قبلکم حذو النعل بالنعل و القذة بالقذة و... البته شما هم شیوۀ پیشینیان را نعل به نعل و جزء به جزء درپیش خواهید گرفت.
13- سوره بقره آیه 106 ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها اومثلها
هر آیه ای را نسخ یا فراموش کنیم مثل آن یا بهتر از آن را می آوریم
14- شان نزول این آیه را مفسرین به این شرح آورده اند که پیامبر از زیبایی زینب بنت جحش همسر زید ابن حارثه که پسر خوانده او بود در شگفت آمد و هنگامی که نظرش بر پیکر برهنه او افتاد "سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین" گفت این سخن وقتی به گوش زید رسید همسر خویش را طلاق داد و او را به عقد پیامبر در آورد . چون ازدواج با همسر پسر در بین اعراب کار ناپسندی بود پیامبر را مورد سرزنش قرار دادند که چرا زن پسر خود را گرفتی ؟ این آیه در پاسخ آنان میگوید محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول الله است و خاتم پیامبران. (بنقل از تفسیر مقتنیات الدرر جلد 8 صفحۀ 308)
15- بحار الانوار جلد 29 صفحه 17 و انی و انت سواء الا النبوة فانی خاتم النبیین و أنت خاتم الوصیین
من و تو تنها در نبوت با هم فرق داریم پس من خاتم نبیین هستم و تو خاتم وصیین . بحارالانوار ج34 ص258
انا یعسوب الدین و اول السابقین و امام المتقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین
من مثل زنبور عسل برای دین و اولین از سابقین و امام متقین و خاتم وصیین و وارث نبیین هستم
16- سورۀ بقره آیۀ 79 فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمن قلیلا.
وای بر کسانی که بدست خود (به میل خود) کتاب می نویسند و میگویند خدا چنین گفنه تا مبلغ ناچیزی بابت آن بگیرند
17- سورۀ مائده آیۀ 13 ... یحرفون الکلام عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به...
کلام الهی را از موضع های آن منحرف می سازند و فایدۀ آن پندی را که در کلام الهی بر ایشان داده شده فراموش می کنند
18- سورۀ قیامة آیۀ 18 فاذا قرأناه فاتبع قرآنه * ثم إن علینا بیانه
چوآنرا خواندیم از قرائت آن تبعیت کن پس برماست تبیین آن
19- سورۀ آل عمران آیۀ 7 ... وما یعلم تأویله الا الله والرسخون فی العلم ...
تأ ویل آنرا غیراز خدا و راسخان درعلم نمی دانند
20- تفسیر من وحی القرآن نوشـته محمد حسین فضل الله ذیل تفسیر آیه 40 از سورۀ احزاب: ... عن عبدالرحمن السلمی قال: کنت اقری الحسن والحسین فمر بی علی بن ابی طالب و انا اقرئهما فقال اقرئهما و خاتم النبیین به فتح تاء و الروایة الاولی اقرب و اشهر لان التعبیر عن النبی بانه خاتمهم یعنی زینتهم کما هو خاتم من مظاهر الزینة غیر مألوف علی الظاهر و الله اعلم.
21- سورۀ آل عمران آیۀ 81 واذ اخذالله میثاق النبیین لما اتیتکم من کتاب و حکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه ... یعنی و آنگاه خداوند از انبیاء پیمان گرفت، چون کتاب و حکمت به شما داده شده، پس وقتی که رسولی برای شما آمد که تصدیق کننده آنچه نزد شماست بود به او ایمان آورید و یاریش نمائید.
22- بحار الانوار ج2 ص22 علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل
23- تفسیراحسن الحدیث نوشته سید علی اکبر قرشی جلد 8 صفحه 367 ذیل تفسیر آیۀ 40 از سورۀ احزاب : در باره فرق میان رسول و نبی گفته شد که رسول آنست که به او به سه طریق وحی شود خواب ، شنیدن صدا و آمدن فرشتۀ وحی . نبی آن است که فقط به وسیله خواب و شنیدن صدا وحی شود ... در هر حال کلمه خاتم النبیین ، خاتم رسولان را لازم گرفته چون هر رسول نبی است ولی بعضی از نبی رسول نیست.
24- اصول کافی جلد 8 صفحۀ 106
25- سورۀ مریم آیۀ 53 و وهبنا من رحمتنا اخاه هارون نبیا و از رحمتمان به او برادرش، هارون نبی را بخشیدیم
26- بحار الانوارج2 ص 260
27- انجیل یوحنا باب 11 آیه 25
28- انجیل یوحنا باب 5 آیه 24
29- سورۀ روم آیۀ 56 قال الذین اوتوالعلم والایمان لقد لبثتم فی کتب الله الی یوم البعث فهذا یوم البعث ولکنکم لا تعلمون
30- سورۀ اعراف آیۀ 172 شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین
31- سورۀ محمد آیۀ 18 فهل ینظرون الا الساعة ان تأتیهم بغتة فقد جاء اشراطها
32- بحار الانوار ج 24 ص 398 واللیل اذا یغشی ... قال دولة الابلیس الی یوم القیامة و هو یوم قیام القائم والنهار اذا تجلی و هو القائم اذا قام
33- سورۀ انعام آیۀ 122 او من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس ...
34- سورۀ یونس آیۀ 13 و 14 و لقد اهلکنا القرون من قبلکم لما ظلموا و جائتهم رسلهم بالبینات و ما کانوا لیؤمنوا کذلک نجزی القوم المجرمین * ثم جعلناکم خلائف فی الارض من بعدهم لننظر کیف تعملون به یقین نسلهای پیشین را چون مرتکب ظلم شدند و چون پیامبرشان آمد به او ایمان نیاوردند هلاک ساختیم اینچنین قوم گناهکار را مجازات میکنیم * سپس شما را در زمین جانشین آنها نمودیم تا ببینیم شما چه میکنید. و نیز در آیه ای دیگر کفر و مقابه با حق را به منزلۀ هلاکت دانسته اند. سورۀ انعام آیات 24 و 25: ... إذ جائوک یجادلونک یقول الذین کفروا إن هذا الا اساطیر الاولین * و هم ینهون عنه و ینئون عنه و إن یهلکون الا انفسهم و ما یشعرون. یعنی آنگاه که نزد تو می آیند با تو جدل می کنند و کافران می گویند این ( قرآن) چیزی غیر از داستانهای اساطیری پیشینیان نیست * و ایشان (مردم را) از آن منع میکنند و خود نیز از آن دوری می کنند . آنان کسی را بجز نفسهای خود هلاک نمی کنند و آگاه نیستند.
35- تفسیر مختصر مجمع البیان از شیخ محمد باقر ناصری ج3 ص 57 نقل حدیث از جابر ابن عبدالله بنقل از پیامبر:
قال انما مثلی فی الانبیا کمثل رجل بنی دارا فاکملها و حسنها الا موضع لبنة فکان من دخل فیها فنظر الیها قال ما احسنها الا موضع هذه البنة قال فانا موضع البنة ختم بی الانبیاء
36- بحار الانوار ج 97 ص 360
آیا بهائیان خاتمیت را قبول ندارند؟!
متاسفانه بسیاری از مردم فکر می کنند که بهائیان خدا و پیامبران را قبول ندارند و کافر می باشند! اما باید دانست که بهائیان خداوند یکتا را خالق عالم می دانند و به پیامبران الهی اعتقاد تام و راسخ دارند و همه ی آنها را همانند حضرت موسی، زرتشت، عیسی و محمد را پیامبران الهی می دانند که خداوند ایشان را برای هدایت جامعه ی بشری فرستاده است.
بهائیان حضرت محمد را پیامبر الهی می دانند و قرآن را کتاب آسمانی ایشان و معجزه ی آن حضرت می دانند و حتی شاید برخلاف خیلی از روشنفکران اسلامی که قران را تجربه ی بشری او می دانند، بهائیان معتقدند که قرآن وحی آسمانی می باشد که از طرف خداوند بر حضرت محمد نازل شده است. اما قبول حضرت محمد به عنوان پیامبر الهی از سوی بهائیان به این معنا نمی باشد که ایشان مسلمان هستند. همانطوری که یک فرد مسلمان با قبول حقانیت حضرت مسیح، مسیحی نمی باشد. بهائیان پیروان حضرت بهاءالله می باشند و حضرت بهاءالله را از مظاهر ظهور الهی می دانند. همانگونه که حضرت موسی زرتشت، عیسی و محمد را نیز از مظاهر ظهور الهی می دانند.
یکی از ایراداتی را که دائما بر بهائیان وارد می کنند آن است که اگر بهائیان قرآن را قبول دارند، پس چرا این سمئله را که حضرت محمد (ص) آخرین پیامبر می باشد را قبول ندارند؟
جواب این سوال بسیار مهم می باشد. چون اگر حضرت بهاءالله بر حق باشند و فرستاده ی الهی در این زمان باشند و حرفهای ایشان مطابق با قران و آثار الهی باشد، منطقا باید از ایشان پیروی نمود.
خاتمیت در معنای عام، این گونه تعریف می شود که بعد از حضرت محمد (ص) دیگر پیامبری نخواهد آمد و دین اسلام آخرین دین می باشد. اولین نکته ای که باید برای برسی خاتمیت مد نظر داشت این حقیقت است که پیروان اسلام اولین پیروانی نمی باشد که دین خود را آخرین دین و پیامبرشان را آخرین پیامبر می داند. پیروان حضرت موسی و عیسی نیز چنین اعتقادی را در قبال دین خودشان داشته اند.
وقتی حضرت عیسی ظاهر شدند، یهودیان به رد حضرت عیسی پیداختند و او را دروغگو نامیدند و او را انکار کردند و به بعضی از آیات تورات متشبث شدند که طبق این آیات دیانت حضرت موسی آخرین دین می باشد و بعد از ایشان دیگر پیامبری نخواهد آمد. مثلا به این آیات استناد کردند که:
" پس بنی اسرائيل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعد نسل. سبت را بعهد ابدی مرعی دارند. اين در ميان من و بنی اسرائيل آيتی ابدی است ."
"شريعت ترا دائماً نگاه خواهم داشت تا ابد الآباد"
یهودیان طبق همین آیات وقتی حضرت محمد (ص) نیز ظاهر شدند ، ایشان را برحق ندانستند و گفتند که بعد از حضرت موسی دیگر پیامبری نخواهد آمد.
دقیقا همین استدلال را مسیحیان نیز مستند به کتاب انجیل برای رد حضرت محمد (ص) به کار بردند و گفتند که دین مسیحی آخرین دین می باشد و انجیل آخرین کتاب آسمانی می باشد. بنابراین حضرت محمد بر حق نیست و قرآن نیز کتاب آسمانی نمی باشد. ایشان برای ادعای خود به آیات زیر استناد می کردند:
"آسمان و زمين زايل خواهد شد ليکن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد"
"تعجب ميکنم که بدين زودی از آن کس که شما را به فيض مسيح خوانده است بر میگرديد بسوی انجيلی ديگر که انجيل ديگر نيست . لکن بعضی هستند که شما را مضطرب میسازند و ميخواهند انجيل را تبديل نمايند . بلکه هرگاه ما هم يا فرشته ای از آسمان انجيلی غير از آنکه ما بآن بشارت داديم به شما رساند اناتيما باد ( ملعون باد ) چنانکه پيش گفتيم الآن هم باز میگويم اگر کسی انجيلی غير از آنکه پذيرفتيد بياورد اناتيما باد"
این عقیده را نیز پیروان حضرت محمد (ص) نیز دارند و معتقدند که دیانت اسلام آخرین دین الهی می باشد و حضرت محمد آخرین فرستاده ی خداوند. ایشان نیز برای اثبات ادعای خود نیز به کتاب خود استناد می کنند. در آثار اسلامی بر چند آیه و حدیث برای اثبات این مسئله استناد می شود که مهمترین آنها آیه ی 40 سوره ی احزاب می باشد. که "ما کان محمد ابا احد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین"
بهائیان این آیات و احادیث را قبول دارند اما برداشت متفاوتی از برداشتی که فعلا در میان اکثر علماء متداول است را دارند. برداشت ایشان نیز مبتنی بر آیات و احادیثی می باشد که غیر قابل انکار می باشند و باید منصفانه بررسی شود. در طول تاریخ اسلامی نیز افراد زیادی به غیر از بهائیان خاتمیت حضرت رسول را به این معنی که دیگر پیامبر دیگری برای جامعه بشری نخواهد آمد را قبول نداشته اند و برداشت های متفاوتی از این آیات اظهار می داشتند. لازم به یادآوری مجدد می باشد که مسئله ی خاتمیت، مسئله ای بسیار مهم می باشد و باید در این مورد بسیار دقیق گام برداشت. چون شبهه خاتمیت همان شبهه ای نیز بوده است که علمای دینی با آن حضرت عیسی و محمد (و به اعتقاد بهائیان، در حال حاضر حضرت بهاءالله) با آن انکار شده اند.
بنده در ابتدا از منظر اسلامی به این موضوع می نگرم. در انتها دیدگاه بهائیان را نیز مطرح می کنم:
نکته ی اول در مورد خاتمیت این است که حضرت علی خود را خاتم الوصیین می نامد، آیا بعد از ایشان وصی نخواهد بود؟
مجلسی در صفحه 323 جلد سیزدهم بحارالانوار نقل فرموده که حضرت امیرالمومنین علیه السلام در آن خطبه می فرمایند:" انا امیرالمومنین و یعسوب المتقین و آیة السابقین و لسان الناطقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین وخلیفة رب العالمین"، یعنی منم امیرالمومنین و منم سلطان متقیان و رجعت گذشتگان و زبان ناطقین و منم خاتم وصیین و وارث نبیین و نماینده پروردگار عالمیان.
مرحوم فیض کاشانی در کتاب تفسیر صافی از کتاب مناقب از حضرت رسول (ص) اینطور نقل میفرمایند: عن النبی صلی الله علیه و آله انا خاتم الانبیاء و انت یا علی خاتم الاوصیاء ( من خاتم انبیاء هستم و تو ای علی خاتم اوصیاء هستی).
در ترجمه جلد سیزدهم بحار الانوار توسط مرحوم حسن بن محمد ولی ارومیه رحمة الله علیه، در صفحه 752 آمده است: برادرم رسول خدا (ص) به من خبر داد که من خاتم هزار پیغمبرم و تو خاتم هزار وصی ( قال اخی رسول الله یا علی انا خاتم الف نبی و انت خاتم الف وصی).
ایضا از همان مأخذ در صفحه 726، در خطبه ای از قول حضرت علی (ع) آمده است: ... منم زبان متقیان و خاتم اوصیا و وارث انبیا و خلیفه پروردگار عالمیان ... انتهی.
در هر صورت، اگر لفظ خاتم به معنی آخر باشد که پس از حضرت رسول (ص) دیگر پیغمبری نباید بیاید، این معنی منجر به انکار وصایت حضرات ائمه اطهار پس از حضرت امیر المومنین می گردد. نعوذ بالله من هذا القول، در این مقام هر معنائی که برای خاتم الوصیین خطبه مزبوره قائل شویم همان معنی نیز برای خاتم النبیین مجری خواهد بود.
2- تعدادی از متفکرین اسلامی بر آنند که این آیه در مورد جانشینی حضرت محمد (ص) است و نه پیامبر بعد. ایشان اعتقاد داشتند که آیه ی مبارکه ی 40 سوره ی احزاب در مورد جانشینان حضرت محمد است و ربطی به پیامبر بعدی ندارد.
حضرت محمد می فرمایند که:"لو عاش ابراهیم لکان نبیا" یعنی: اگر فرزند من ابراهیم زنده می ماند همانا نبی بود. (و چون حضرت رسول فرزندشان ابراهیم را از دست دادند، فرزندی نداشتند و در نتیجه کسی بعد از ایشان نبی نبود یعنی ایشان خاتم النببین به معنی ختم کننده ی نبیین بودند)
اما ایشان چون فرزندی نداشتند بنابراین فردی پس از ایشان همچون ادیان قبل نبی نخواهد بود. در اصل جانشینان ایشان مقام نبی نخواهند داشت. (در ادیان قبل جانشینان حضرت موسی و عیسی مقام نبوت داشتند؛ مثل هارون نبی، یا انبیاء بنی اسرائیل، یا پولس نبی یا ...)
حضرت محمد این مفهوم را عمیقا در بیانی که خطاب به حضرت علی می فرمایند مد نظر دارند. ایشان به حضرت علی می فرمایند که:"یا علی انت منی بمنزلة هرون من موسی الا انه لا نبی بعدی" ( ای علی تو از من بمنزله هارون از موسی هستی مگر اینکه بعد از من نبی نیست.)
یعنی اینکه جانشینان حضرت محمد (از دیدگاه شیعیان امامان، و از دیدگاه اهل سنت خلیفه می باشند) پس مقام نبی ندارند و حضرت محمد خاتم النبیین یعنی ختم کننده ی نبی ها می باشند و بعد از ایشان نبی نخواهد نمی باشد.
در مورد خاتمیت نکته ای دیگر نیز باید عرض شود و آن این است که برداشت متداول از خاتمیت با آیات قرآنی در تضاد می باشد. خداوند متعال در سوره ی مبارکه ی اسرا’ آیه 76 در مورد سنت ارسال پیامبران می فرمایند: "سنة من قد ارسلنا قبلک من رسلنا و لا تجد لسنتنا تحویلا "
طبق این آیه در سنت ارسال پیامبران تحویلی نخواهد بود و پیامبران الهی همواره بر جامعه بشری خواهند آمد و تعالیم الهی را مطابق با درک و فهم و نباز و اقتضای جامعه وضع خواهند نمود.
آیه ی دیگری که صریحا دیدگاهی مخلف با دیدگاه رایج با خاتمیت را در بردارد آیه ی 34 و 35 سوره ی مبارکه ی اعراف می باشد. خداوند می فرمایند: "ولکل امة اجل فاذا جاء اجلهم لا یستاخرون ساعة و لایستقدمون. یا بنی آدم اما یاتینّکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلاخوف علیهم و لاهم یحزنون" یعنی هر قومی را اجل و دوره معینی است که چون فرا رسد لحظه ای مقدم و موخر نتوانند کرد. ای فرزندان آدم چون پیغمبرانی از جنس شما بیایند و آیات مرا برای شما بیان کنند پس هر که تقوی پیشه کرد و به کار شایسته شتافت هیچ ترس و اندوهی بر آنها نخواهد بود"
گاهی بعضی از مخالفین دیانت بهائی و البته حقایق معنوی، اظهار می دارن که منظور از بنی آدم در آیه ی فوق فرزندان حضرت آدم می باشد. که البته این در تضاد با آیه ی زیر که 3 آیه قبل از آیات فوق می باشد، است:
"یا بنی آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد ..." یعنی یا بنی آدم زینتهای خود را نزد هر مسجدی بر گیرید (در آورید ) ...
مشخص است که منظور از بنی آدم در آیه ی 34 و 35 سوره ی اعراف امت اسلامی می باشد. در ضمن، اگر از اول سوره ی اعراف را بخوانیم می بینیم که درابتدا منظور فرزندان حضرت آدم می باشد. به فعل ها باید توجه کرد. اما قبل از چند آیه ی فوق، دیگر فعل ها حالت امر می گیرند و طبق آیه ی فوق بسیار مشخص است که منظور مسلمانان می باشند.
اما اگر مایلید که مسئله ی خاتمیت را از دید بهائیان مورد بررسی قرار دهیم انشاءالله باید در وقت دیگری بدین کار بپردازیم چون دیدگاه بهائی بسیار در این مورد عمیق می باشد نیاز به وقت بیشتری دارد. خلاصه آنکه بهائیان ادعای تمامی پیامبران را در ختمیتشان صحیح و درست می دانند و معتقدند که پیامبران الهی حقیقت واحدی دارند و آن حقیقت یکی است. یک هم اول است و هم آخر. پیامبران الهی همگی مظهر اسماء و صفات خداوند هستند و اول و آخر نیز از اسماءو صفات خداوندی می باشد: "هو الاول والآخر و الظاهر و الباطن" (حدید/3)
در عین حال، تمامی پیامبران الهی حقیقت واحدی دارند، حقیقت حضرت موسی، عیسی، زرتشت و محمد واحد می باشد. بنابراین حقیقت همه ی آنها یکی است. ان حقیقت واحد در طول تاریخ ظاهر شده است. یک بار در جامه ی موسی، بار دیگر در جامه ی عیسی باری در جامه ی محمد و به اعتقاد بهائیان امروزه در جامه ی بهاءالله ظاهر شده است. فرقی بین پیامبران الهی نیست. عیسی، موسی و محمد و بهاء ای در میان نیست. حضرت موسی آخرین پیامبر است چون هر که بعد از او بیاید خود اوست. حقیقت اوست که دوباره ظاهر شده است. حضرت عیسی آخرین پیامبر الهی بود چون هر که بعد از او آمد خود او بود. حضرت محمد نیز همان عیسی و موسی بود که دوباره ظاهر شده بود. خود حضرتشان می فرمایند:"اَمَّا النَّبيُّونَ فَاَنَا" (بحارالانوار، ج7) .
به اعتقاد بهائیان حضرت محمد نیز چون پیامبران قبلی آخرین پیامبر بود. چون هر که بعد از او بیاید خود اوست. حقیقت حضرت بهاءالله همان حقیقت حضرت محمد می باشد و ....
"لا نُفَرِّقُ بَينَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ" (بقره/285)
از این رو ادعای تمامی پیامبران صحیح بوده است ولی متاسفانه پیروان ادیان این مسئله را به درستی درک نکرده اند و در زمان هر پیامبر آسمانی همان اشتباهات دین قبل را تکرار کرده اند و از شناخت پیامبر الهی محروم ماندند.
امروزه حضرت بهاءالله از طرف خداوند ظاهر شده اند و مردم را به شریعت الهی دعوت می نمایند. آیا باز نیز باید در شبهه ی خاتمیت متوقف شویم و از پیامبری دیگر اعراض کنیم؟
خاتمیت توهم یا واقعیت
فیض یزدان همچون ذات او جاودان است و نمودن راه برطالبان بمقتضای درک و توانشان سنتی تغییرناپذیر1 و بی پایان تعالیم آسمانی همچون داروئی شفابخش برای آلام و امراض جوامع انسانیند ولی دردها و درمانهای هر دوران متفاوتند و غیر همسان و نمیتوان داروی درد قدیم را برای درمان امراض جدید بکار برد. همچنین واضح است که پیامبران مربیان روحانی بشریتند پس درسهای ایشان بتناسب رشد عقل و آگاهی و شیوه زندگی مخاطبین متحول میگردد. چنانچه پیامبر اسلام فرموده اند :
أمرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهم 2 یعنی ما پیامبران مامور شده ایم تا با مردم به فراخور عقلشان سخن گوئیم. پس نمیتوان به آموزشهای دورانهای پیشین بسنده نمود و از رشد ظرفیتها ی عقلی و آگاهیها و قابلیتهای امروز چشم پوشی کرد. از این گذشته بمرور زمان تعالیم پیامبران دستخوش تغییرات و انحرافاتی میگردند که دیگر خلوص و شفافیت و کارائی خود را از دست میدهند3 و تجدید آنها در فواصل زمانی مناسب امری اجتناب ناپذیر خواهد بود. لزوم نسخ و کنار گذاشتن بسیاری از احکام قرآن و شرع امریست که روحانیون اهل انصاف و تحقیق نیز بدان اذعان نموده اند4 و قوانین گذشته را غیر قابل پذیرش و اجرا خوانده اند. قرآن نیز خود بر این مسئله تأکید دارد :
... ما کان لرسول ان یاتی بآیة الا باذنه لکل أجل کتاب * یمحوالله ما یشاء و یثبت و عنده أم الکتاب 5 یعنی هیچ پیامبری بدون اجازه او آیه ای نمی آورد ( تا زمان آن فرا نرسیده باشد) برای هر زمانی کتابی است و خداوند آنچه را بخواهد (از کتاب قبل) محو مینماید و آنچه را بخواهد تثبیت میکند و مادر کتاب نزد اوست.
اعتقاد به قطع هدایت الهی و ختم ظهور فرستادگان او بمنزله محدود دانستن دریای بیکران علم و حکمت یزدانی است و بدان معناست که خداوند هرآنچه در خزانه علم و فضل خویش داشته ظاهر نموده و دیگر چیزی برای آموختن به انسانها ندارد و یا به تعبیر قرآن6 دست او برای هدایت بیشتر انسان بسته است. و این کفری آشکار است.
با این وجود قرنهاست که کثیری از پیروان ادیان مختلف به سبب دلبستگی شان به کتب آسمانی که در دست دارند و به استناد برداشتهای نا صوابی که از متون مقدس خویش نموده اند7 راه دریافت هدایات جدید را بر دلهای خود بسته اند و در طی اعصار از شناسائی پیام آوران زمانشان محروم مانده اند و دین خود را آخرین دین شمرده اند8 .
مسلمانان نیزعلی رغم هشدارهای قرآن ، از این قبیل استنباطات مستثنی نبوده اند و در نهایت مسیر مشابهی را طی نموده اند9 و موعود را با تکذیب و تمسخر و قتل استقبال کرده اند. یکی از سخت ترین موانع ذهنی که پیروان دیانت اسلام در برابر خود ساخته اند اعتقاد به قطع ارتباط خداوند با انسان از طریق پیامبران است که به استناد مطالبی از قرآن و احادیث به آن معتقد گشته اند و با وجودی که طی 23 سال نزول قرآن بارها آیات آن توسط پیامبر نسخ گردیده10 گمان نموده اند که این کتاب الی الابد نسخ نخواهد شد. اصلی ترین چیزی که موجب چنین سوء برداشتی گردیده آیه 40 از سوره احزاب است :
ما کان محمدا أبا أحد من رجالکم ولکن رسول الله و خاتم النبیین یعنی محمد پدر هیچهک از مردان شما نیست ولکن رسول خداست و خاتم انبیاء .
درنگاه نخست به آیه مزبور این سوال درذهن مطرح میگردد که اگر برداشت رایج ازخاتم النبیین (پایان دهنده پیامبری) صحیح باشد ، ربط عبارت با قسمت اول جمله که مربوط به زندگی خصوصی11 پیامبر است در چیست و چرا نکته ای به این اهمییت که سرنوشت آتی یک امت را رقم میزند در قرآن تنها یکبار و آنهم در عبارتی چنین بی ربط و چند پهلو گنجانده شده. این واقعیت که محمد هیچ فرزند پسری نداشته چه ربطی به اینکه دیگر پیامبری نخواهد آمد دارد و چرا این دو قسمت با "ولکن" به یکدیگر ربط داده شده اند؟ بنا براین لازم است که در معنای عبارت تعمق بیشتری بنمائیم.
در بین اعراب لقب خاتم جهت تکریم و شاخص نمودن بکار میرود و مثلا اصطلاح "خاتم الشعرا" لقب رایجی است که به شعرای توانا داده میشده و کسی هم گمان نمیکرده که او آخرین شاعر است. در احادیث زیادی نیز عبارت "خاتم الوصیین12" از زبان حضرت محمد ، حضرت علی و یا دیگران در توصیف امیرالمومنین آمده که اگر به معنای آخرین وصی باشد اعتقاد به وصایت فرزندان علی و امامت آنها باطل است. از طرف دیگر این برداشت در تعارض کامل با آیاتی از قرآن قرار دارد که به صراحت ظهور پیامبران و یا امتهای صاحب کتاب دیگر را در آینده خبر میدهند. مثلا:
در سوره آعراف آیه 34 آمده : ولکل امة أجل و إذا جاء أجلهم لا یستأخرون ساعة و لا یستقدمون یعنی برای هر امتی (پیروان هر دیانتی) پایانی است و وقتی که زمانش فرا رسد ساعتی پس و پیش نخواهد شد. بلافاصله درآیه بعد میفرمایند: یا بنی آدم إما یأتینکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی فمن اتقی و اصلح فلا خوف علیهم یعنی ای آدمی زادگان، چون که پیامبرانی از شما بیایند و آیات خداوند را بر شما بخوانند پس هرکه تقوی پیشه کرد ترسی نخواهد داشت. شاید از این صریح تر نتوان بر ظهور پیامبران در آینده تأکید ورزید نیز در سورۀ حجر آیۀ 5 میفرمایند : ما تسبق امة أجلها و ما یستأخرون یعنی هیچ امتی اجلش پس و پیش نخواهد شد. در سورۀ یونس آیۀ 49 هم مفهوم مشابهی بیان میگردد: ... لکل امة أجل إذا جاء اجلهم لا یستأخرون ساعة
" أمة" به معنای جماعت پیرو یک آئین و یا خودِ آئین است و در هیچ جای قرآن أمة اسلام ابدی خوانده نشده اند و از فرا رسیدن أجل مستثنی نگشته اند. برای مشخص نمودن جایگاه أمت اسلام در بین سایر أمتها میفرمایند :
کذلک ارسلناک فی أمة قد خلت من قبلها أمم (رعد30) یعنی اینچنین تورا درأمتی فرستادیم که قبل ازآن هم أمتهائی بوده اند و نیز میفرمایند : و کذلک جعلناکم أمة وسطا لتکونوا شهداء علی الناس و یکون الرسول علیکم شهید (بقره 143) اینچنین شما را امتی در وسط قرار دادیم تا گواه بر مردمان باشید و رسول هم گواه بر اعمال شما
در سورۀ یونس آیۀ 47 میفرمایند: و لکل أمة رسول فإذا جاء رسولهم قضی بینهم بالقسط و هم لا یظلمون
یعنی برای هر امتی پیامبری است و آنگاه که رسولشان بیاید در میان ایشان به عدالت قضاوت خواهد نمود و ایشان گمراه نخواهند شد.
مفهومی مشابه در سورۀ نحل آیۀ 36 آمده : ولقد بعثنا فی کل أمة رسول أن أعبدوالله یعنی در هر امتی پیامبری برانگیختیم تا خدا را عبادت کنید
بنا براین اگر اهل انصاف باشیم براحتی میتوانیم نتیجه بگیریم که برای هردیانتی از جمله اسلام دورۀ زمانی معینی وجود دارد و ادیان و امتهای دیگر خواهند آمد که کتاب و پیامبر خویش را دارند. متأسفانه اکثر آنان که عنان تأویل و تفسیر قرآن را به دست دارند به هوای نفس خود و یا طمع متاع دنیا 13 کلام الهی را از آنچه مفهوم حقیقی آن بوده منحرف میسازند ومعنای اصلی آنرا فراموش میکنند14 در صورتی که خداوند تبیین آنرا به خود اختصاص داده 15
ودانش تأویل آنرا محدود به خود وراسخان در علم دانسته16. فی المثل درمیان دهها تفسیر منتشره از قرآن تنها تعداد اندکی اشاره به تاکید حضرت علی به قرائت خاتم به فتح (تاء) نموده اند و از بین آنها تنها یکی و آنهم فقط در نسخه عربی بیان نموده که خاتم النبیین بنا بر تعبیر حضرت علی به معنای زینت پیامبران است و برای اینکه مورد اعتراض همقطارانش قرار نگیرد بلافاصله اظهار نموده که البته این مطلب بسیار بعید و دور از ذهن است 17
نکته دیگری که شایان توجه است تفاوت میان نبی و رسول است . رسول دارای مقامی بالاتر از نبی است . حتی در قرآن ذکر گردیده که خداوند از نبیین پیمان گرفته که وقتی رسولان ظاهر شدند به ایشان ایمان آورند18 بنا براین حتی اگر خاتم النبیین را به معنای پایان دهنده نبوت هم بدانیم بدان معناست که مانند انبیای بنی اسرائیل نبی جانشین رسول نخواهد شد بلکه امام خواهد بود که مقامی بالاتر از نبی دارد زیرا که خود فرموده اند علماء امت من همچون انبیاء بنی اسرائیلند19 پس خاتمیت به معنای قطع سلسلۀ رسالت و یا مافوق آن نیست. اما اکثر مفسرین با استدلالی عجیب که رسول نبی هم هست این مفهوم را شامل هردو میدانند20. با مثالی ساده میتوان مغالطۀ ایشان را آشکار کرد. مثلا کسی که دارای تحصیلات لیسانس است قطعا مدرک دیپلم هم دارد اگر بگوئیم دیگر هیچ دیپلمه ای به اینجا نخواهد آمد آیا بدان معناست که من بعد هیچ لیسانسه و یا بالاتری هم نخواهد آمد؟
گرچه در مقابل قرآن هیچ حدیث و روایتی دارای اعتبار نیست ولی چون برخی به استناد روایاتی چند امکان ظهور پیامبران بعد از حضرت محمد را نفی مینمایند، مرور بر بعضی از این روایات و مفاهیم حقیقی آنها مفید بنظر میرسد.
نخستین روایت مربوط به زمانی است که حضرت محمد به غزوۀ تبوک میرفتند و علی را جانشین خود در مدینه قرار دادند و موقع رفتن به او گفتند : انت منی بمنزلة هارون من موسی الا انه لا نبی بعدی 21 یعنی تو نسبت به من مانند هارون هستی به موسی با این تفاوت که تو نبی بعد از من نیستی ( چنانچه هارون بود22 ) این تعبیری است که شیخ صدوق در قرون اولیه اسلام از معنای این روایت نموده ولی متأخرین قسمت آخر آن را " ولکن نبیی بعد از من نیست" ترجمه کرده اند که البته آن برداشتی صحیح است که با قرآن در تعارض نباشد.
روایت دیگر مربوط به بیانی از حضرت محمد است که فرموده اند: یا ایها الناس حلالی حلال الی یوم القیامة و حرامی حرام الی یوم القیامة 23 یعنی ای مردم حلال من تا روز قیامت حلال است و حرام من تا روز قیامت حرام است.
برای درک این حدیث شایسته است مفهوم قیامت را دقیق تر مورد بررسی قرار دهیم . حقیقت اینست که در قرآن و دیگر کتب مقدسه قیامتِ هر دیانتی ظهور پیامبر بعد است . کما اینکه حضرت مسیح فرموده اند: من قیامت و حیات هستم هرکه به من ایمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد 24. ونیز میفرمایند: آمین آمین به شما میگویم که ساعتی میآید بلکه اکنون آمده است که مردگان آواز پسر خدا را میشنوند و هرکه بشنود زنده گردد25 .
در قرآن میفرمایند : "امروز روز رستاخیز است ولکن شما نیمدانید" 26 . ونیز میفرمایند: "ما شاهدیم که در روز قیامت خواهید گفت ما از وقوع آن بی خبریم27" و همچنین فرموده اند : "آیا غیر از این انتظار دارند که قیامت ناگهان واقع شود، هم اکنون نشانه های آن آمده است.28" در احادیث نیز بطور اخص یوم قیامت را یوم ظهور قائم دانسته اند29. پس منظور از قیامت و رستاخیز مردگان ، ظهور پیامبر جدید و زنده شدن مردگان روحانی به روح ایمان است ، نه پایان جهان. چنانچه در قران نیز ایمان حمزه عموی پیغمبر را به "کسیکه مرده بود و او را زنده گردانیدیم30" توصیف نموده اند.
روایت دیگری که از آن تعبیر خاتمه نبوت گردیده بیانی از حضرت محمد است که خود را به آخرین سنگ در بنای یک ساختمان تشبیه نموده اند31 . به فرض صحت این روایت آیا پایان بنای یک ساختمان به معنای اینست که بنای دیگری هم ساخته نخواهد شد . حضرت امیر در مفاتیح الجنان فرموده اند : قل السلام علی محمد رسول الله خاتم النبیین و سید المرسلین و صفوة رب العالمین امین الله علی وحیه و عزائم امره والخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل32 یعنی بگو سلام برمحمد فرستادۀ خدا، خاتم انبیا و سرور رسولان و امین خداوند در وحی و ارادۀ او و خاتم برگذشته گان و راهگشای آیندگان.
بنابر این ختم کور آدم به خاتم مقدمه آغاز کور جدید است که ظهور پیامران جدید را در دل خود خواهد داشت و إن شاءالله نور این ظهورات تیرگیهای جهل و ظلم را از عالم برخواهد کند.
یادداشت ها
اسراء (بنی اسرائیل) آیۀ 77 سنة من قد ارسلنا من قبلک من رسلنا ولا تجد لسنتنا تحویلا شیوۀ ماست اینکه از قبل از تو پیامبرانمان را فرستادیم و هرگز در این شیوۀ ما تحولی رخ نخواهد داد ( یعنی در آینده نیز خواهیم فرستاد)
2- بحار الانوار جلد 74 صفحه 142
3- اصول کافی جلد 8 ص 308 قال رسول الله ص سیأتی علی الناس زمان لا یبقی من القرآن الا رسمه و من الاسلام الا اسمه یسمون به و هم ابعد الناس منه مساجدهم عامرة و هی خراب من الهدی فقهاء ذلک زمان شر فقهاء تحت ظل السماء منهم خرجت الفتنة و الیهم تعود. یعنی رسول خدا فرمود بر مردم زمانی خواهد امد که از قرآن جز رسم آن و از اسلام جز اسم آن که به آن نامیده میشوند نخواهد ماند. وایشان از همه کس نسبت به آن دورترند، مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالیست فقها آن زمان بد ترین فقها زیر آسمان هستند. از ایشان فتنه خارج میگردد و به خودشان برمیگردد.
4- مقاله تحقیقی از محسن کدیور تحت عنوان "حقوق بشر و روشن فکری دینی" مجله آفتاب شماره 28 سال 82 ص 110 " بنابراین در شش محور یعنی تساوی حقوقی انسانها و نفی تبعیضهای چهارگانۀ دینی، جنسی ، بردگی و فقهی و آزادی عقیده و مذهب و نفی مجازاتهای خودسرانه ، خشن و شکنجه ، موضع اسناد حقوق بشر در مقایسه با احکام اسلام تاریخی ، قابل دفاع تر، عقلائی تر، عادلانه تر و ارجح است و احکام اسلام تاریخی در این زمان و در این مواضع قابل پذیرش نیست. نیز محمد مجتهد شبستری، در مطلبی تحت عنوان " قرائت رسمی از دیانت، بحرانها، چالشها، راه حلها " مندرج در مجلۀ راه نو شماره 19 شهریور 77 : دین اسلام آن طور که در بسط تاریخی خودش را نشان داده است ، نظامهائی که در همه عصرها بتوان با آن زندگی کرد نداشته است و هیچ دینی نمیتواند چنان نظامهائی داشته باشد و اصلا چنین دعویی معقول نیست.
5- سوره رعد آیات 38 و 39
6- سوره مائده آیه 64 : قالت الیهود یدالله مغلولة غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان یهود گفتند دستان خدا بسته است دستهای خودشان بسته است ، و ملعون گشتند به خاطر آنچه گفتند ، بل دستان او باز است
7- مزامیر داوود مزمور 119 آیه 44 : شریعت تو را دائما نگاه خواهم داشت تا ابدالاباد انجیل متی باب 24 آیه 35 : آسمان و زمین زائل خواهد شد لیکن سخنان من هرگز زائل نخواهد شد.
8- سوره غافر آیه 34 : لقد جائکم یوسف من قبل بالبینات فمازلتم فی شک مما جائکم به حتی اذا هلک قلتم لن یبعث الله من بعده رسولا کذلک یظل الله من هو مسرف مرتاب یعنی قبل از این یوسف با بینات آمد پس به آنچه برای شما آمد در شک بودید تا اینکه وقتی مرد گفتید هرگز خداوند بعد از او پیامبری بر نخواهد انگیخت. اینچنین خداوند افراط گرایان شکاک را گمراه میسازد.
9- سوره بقره آیه 87 ... أفکلما جائکم رسول بما لا تهوی انفسکم استکبرتم ففریقا کذبتم ففریقا تقتلون هرگاه که پیامبری برخلاف هوای نفس شما آمد استکبار ورزیدید بعضی را تکذیب کردید و برخی را کشتید.
سوره یس آیه 30 یا حسرة علی العباد ما یاتیهم من رسول الا کانوا به یستهزؤن حسرتا بر این بندگان هیچ پیامبری بر ایشان نیامد مگر انکه او را مورد آزار و سرزنش قرار دادند.
سوره مومنون آیه 44 ثم أرسلنا رسلنا تترا کل ما جاء امة رسولها کذبوه سپس پیامبرانمان را فرستادیم هرگاه که برای امتی پیامبر فرستادیم او را تکذیب نمودند.
10- سوره بقره آیه 106 ما ننسخ من آیة او ننسها نات بخیر منها اومثلها هر آیه ای را نسخ یا فراموش کنیم مثل آن یا بهتر از آن را می آوریم
11- شان نزول این آیه را مفسرین به این شرح آورده اند که پیامبر از زیبایی زینب بنت جحش همسر زید ابن حارثه که پسر خوانده او بود در شگفت آمد و هنگامی که نظرش بر پیکر برهنه او افتاد "سبحان الله خالق النور تبارک الله احسن الخالقین" گفت این سخن وقتی به گوش زید رسید همسر خویش را طلاق داد و او را به عقد پیامبر در آورد . چون ازدواج با همسر پسر در بین اعراب کار ناپسندی بود پیامبر را مورد سرزنش قرار دادند که چرا زن پسر خود را گرفتی ؟ این آیه در پاسخ آنان میگوید محمد پدر هیچیک از مردان شما نیست ولکن رسول الله است و خاتم پیامبران. (بنقل از تفسیر مقتنیات الدرر جلد 8 صفحۀ 308)
12- بحار الانوار جلد 29 صفحه 17 و انی و انت سواء الا النبوة فانی خاتم النبیین و أنت خاتم الوصیین من و تو تنها در نبوت با هم فرق داریم پس من خاتم نبیین هستم و تو خاتم وصیین . بحارالانوار ج34 ص258 انا یعسوب الدین و اول السابقین و امام المتقین و خاتم الوصیین و وارث النبیین من مثل زنبور عسل برای دین و اولین از سابقین و امام متقین و خاتم وصیین و وارث نبیین هستم
13- سورۀ بقره آیۀ 79 فویل للذین یکتبون الکتاب بایدیهم ثم یقولون هذا من عند الله لیشتروا به ثمن قلیلا ... وای بر کسانی که بدست خود (به میل خود) کتاب مینویسند و میگویند خدا چنین گفنه تا مبلغ ناچیزی بابت آن بگیرند
14- سورۀ مائده آیۀ 13 ... یحرفون الکلام عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به... کلام الهی را از موضع های آن منحرف میسازند و فایدۀ آن پندی را که در کلام الهی بر ایشان داده شده فراموش میکنند
15- سورۀ قیامة آیۀ 18 فاذا قرأناه فاتبع قرآنه * ثم إن علینا بیانه آنگاه که آنرا خواندیم از قرائت آن تبعیت کن پس برماست تبیین آن
16- سورۀ آل عمران آیۀ 7 ... وما یعلم تأویله الا الله والرسخون فی العلم ... تأ ویل آنرا غیراز خدا و راسخان درعلم نمیدانند
17- تفسیر من وحی القرآن نوشـته محمد حسین فضل الله ذیل تفسیر آیه 40 از سورۀ احزاب: ... عن عبدالرحمن السلمی قال: کنت اقری الحسن والحسین فمر بی علی بن ابی طالب و انا اقرئهما فقال اقرئهما و خاتم النبیین به فتح تاء و الروایة الاولی اقرب و اشهر لان التعبیر عن النبی بانه خاتمهم یعنی زینتهم کما هو خاتم من مظاهر الزینة غیر مألوف علی الظاهر و الله اعلم.
18- سورۀ آل عمران آیۀ 81 واذ اخذالله میثاق النبیین لما اتیتکم من کتاب و حکمة ثم جاءکم رسول مصدق لما معکم لتؤمنن به و لتنصرنه ... یعنی و آنگاه خداوند از انبیاء پیمان گرفت، چون کتاب و حکمت به شما داده شده، پس وقتی که رسولی برای شما آمد که تصدیق کننده آنچه نزد شماست بود به او ایمان آورید و یاریش نمائید.
19- بحار الانوار ج2 ص22 علماء امتی کانبیاء بنی اسرائیل
20- تفسیراحسن الحدیث نوشته سید علی اکبر قرشی جلد 8 صفحه 367 ذیل تفسیر آیۀ 40 از سورۀ احزاب : در باره فرق میان رسول و نبی گفته شد که رسول آنست که به او به سه طریق وحی شود خواب ، شنیدن صدا و آمدن فرشتۀ وحی . نبی آن است که فقط به وسیله خواب و شنیدن صدا وحی شود ... در هر حال کلمه خاتم النبیین ، خاتم رسولان را لازم گرفته چون هر رسول نبی است ولی بعضی از نبی رسول نیست.
21- اصول کافی جلد 8 صفحۀ 106
22- سورۀ مریم آیۀ 53 و وهبنا من رحمتنا اخاه هارون نبیا و از رحمتمان به او برادرش، هارون نبی را بخشیدیم
23- بحار الانوارج2 ص 260
24- انجیل یوحنا باب 11 آیه 25
25- انجیل یوحنا باب 5 آیه 24
26- سورۀ روم آیۀ 56 قال الذین اوتوالعلم والایمان لقد لبثتم فی کتب الله الی یوم البعث فهذا یوم البعث ولکنکم لا تعلمون
27- سورۀ اعراف آیۀ 172 شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین
28- سورۀ محمد آیۀ 18 فهل ینظرون الا الساعة ان تأتیهم بغتة فقد جاء اشراطها
29- بحار الانوار ج 24 ص 398 واللیل اذا یغشی ... قال دولة الابلیس الی یوم القیامة و هو یوم قیام القائم والنهار اذا تجلی و هو القائم اذا قام
30- سورۀ انعام آیۀ 122 او من کان میتا فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس ...
31- تفسیر مختصر مجمع البیان از شیخ محمد باقر ناصری ج3 ص 57 نقل حدیث از جابر ابن عبدالله بنقل از پیامبر:
قال انما مثلی فی الانبیا کمثل رجل بنی دارا فاکملها و حسنها الا موضع لبنة فکان من دخل فیها فنظر الیها قال ما احسنها الا موضع هذه البنة قال فانا موضع البنة ختم بی الانبیاء
32- بحار الانوار ج 97 ص 360
خاتميّت، وبای عامّ دينی
يکی از مسايل مهمی که هميشه در ميان پيروان اديان گذشته مورد بحث و گفتگو و علّت عدم پذيرش و قبول پيامبران در هنگام ظهور هر يک از آنان بوده است ، موضوع خاتميّت است . بدين معنی که پيروان هر دينی دين خود را آخرين دين و پيامبر خويش را آخرين پيامبر و قوانينش را پسنديدهترين قوانين و سرانجام کتابش را آخرين کتاب و نزول وحی الهی میپندارند .
با آنکه باران بخشش پروردگار هيچگاه از ريزش باز نماند و نسيم عنايت کردگار هيچ هنگام از وزش باز نايستد و آفتاب رحمت آفريدگار هرگز از تابش باز نيفتد . ايزد مهربان بندگان خويش را بخود رها نکند و يزدان پاک از بيان پند و اندرز به آدميان عهد و پيمان نشکند . زيرا اين دور از داد و دهش آفريننده آفرينش است. از اين رو راهنمايی او هميشگی و راهبريش سرمدی و لطف و عنايتش ابدی است .
حضرت بهاءاللّه ميفرمايد : " در عالم ملک و ملکوت بايد کينونت و حقيقتی ظاهر گردد که واسطهء فيض کلّيّه مظهر اسم الوهيّت و ربوبيّت باشد تا جميع ناس در ظلّ تربيت آن آفتاب حقيقت تربيت گردند ..... اينست که در جميع اعهاد و ازمان انبياء و اولياء با قوّت ربّانی و قدرت صمدانی در ميان ناس ظاهر گشته و عقل سليم هرگز راضی نشود که نظر به بعضی کلمات که معانی آن را ادراک ننموده ، اين باب هدايت را مسدود انگارد و از برای اين شموس و انوار ابتدا و انتهائی تعقّل نمايد . زيرا فيضی اعظم از اين فيض کلّيّه نبوده و رحمتی اکبر از اين رحمت منبسطه الهيّه نخواهد بود . " (١)
در قرآن میفرمايد : " و لقد جائکم يوسف من قبل بالبيّنات . فما زلتم فی شکّ ممّا جاءکم به ، حتّی اذا هلک قلتم : لن يبعث اللّه من بعده رسولا . کذلک يضلّ اللّه من هو مسرف مرتاب ." (٢) يعنی : و در گذشته يوسف با دلايل بسوی شما آمد و شما پيوسته از آنچه که برايتان آورده بود در شکّ بوديد .هنگاميکه درگذشت ، گفتيد : خداوند پس از او پيامبری را برنخواهد انگيخت . خداوند کسی را که نادان و شکّاک است اينچنين گمراه مینمايد . "
ابوالفضائل (٣) در کتاب فرائد میگويد : " آيا يهود در زمان ظهور حضرت عيسی بهمين اجماع در ردّ آن حضرت متمسّک نشدند ؟ و آيا مجوس در ردّ سه شارع اعظم موسی و عيسی و رسول اللّه عليهم السّلام بهمين اجماع تمسّک نجستند ؟ و آيا نصاری دين خود را آخرين اديان و شريعت خود را آخرين ورق کتاب تشريع ندانستند ؟ ... "
بلی شک نيست که اين وبای عام دينی ( که دين ما هرگز تغيير نخواهد کرد و شريعت ما هرگز نسخ نخواهد شد ) اهالی جميع مذاهب را احاطه نموده و اين سُبات عميق و کابوس ثقيل کافّه امم و قبائل را فرو گرفته است . "(٤)
حضرت عبدالبهاء در اين باره میفرمايد : " اساس اديان الهيّه يکی است و مقصد امم و مذاهب عالم مقصد واحد . زيرا جميع معتقد به وحدانيّت الهی هستند و واسطهها را بين خلق و خالق لازم می دانند . نهايت اينست که اسرائيليان آخر واسطه را حضرت موسی میگويند و مسيحيان حضرت عيسی و مسلمانان حضرت محمّد رسول اللّه و فارسيان حضرت زردشت . ولی اختلافشان بر سر اسم است . اگر اسم را از ميان برداری جميع میبينند که مقصدشان مقصد واحد بوده و هر شريعتی در عصر و زمان خود کامل و تجدّد آئين يزدان و ظهور مظهر فيوضات رحمان در هر کوری لازم و واجب . اين است که اهل حقيقت و معنی پی به اسرار الهی بردند و از رموز کتاب واقف شدند و حقّ را مختار و فيوضات او را غير محدود و ابواب رحمتش را غير مسدود دانستند . به جميع انبياء مؤمن شدند و " لانفرّق بين احد من رسله (٥) " گفتند . اما اهل صورت و مجاز به تقاليد تمسّک جستند و به اوهام افتادند . متشابهات آيات را وسيله انکار امر ربّ البيّنات نمودند . "(٦)
یادداشتها:
۱- مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه، چاپ مصر ص ٣٤١
۲- قرآن، سوره مُؤمن ( غافر )، آيه ٣٤
۳- ١٨٤٤ - ١٩١٤ ميلادی، فاضل و محقّق و نويسنده و مبلّغ بهائی
۴- کتاب فرائد، چاپ مصر ص ٢٧٦، ميرزا ابوالفضل گلپايگانی که به ابوالفضائل نيز ناميده شده است ، کتاب فرائد را در پاسخ ايرادات شيخ عبدالسّلام ، شيخ الاسلام تفليس (قفقاز) به کتاب ايقان، در سال ١٣١٥ هـ. ق. (١٨٩٨ ميلادی) در مصر برشتهء تحرير در آورد.
۵- قرآن، سوره بَقَره، آيه ٢٨٥، يعنی : " ميان هيچيک از پيامبران او فرقی نمی گذاريم ."
خاتميّت در آئين يهود
يهوديان آيات زير از کتاب مقدّس خويش را دليل هميشگی بودن شريعت حضرت موسی و احکام او دانسته و نسخ آنرا ناممکن میپندارند : " پس بنی اسرائيل سبت را نگاه بدارند نسلاً بعد نسل. سبت را بعهد ابدی مرعی دارند. اين در ميان من و بنی اسرائيل آيتی ابدی است ." (1)
نيز : " کارهای دستهايش راستی و انصاف است و جميع فرايض وی امين . آنها پايدار است تا ابد الآباد . "(2)
همچنين : شريعت ترا دائماً نگاه خواهم داشت تا ابد الآباد . "(3)
اکنون برای روشن شدن موضوع و بيان معنای آيات بالا به شرح زير میپردازيم : ارميای نبيّ در کتاب خود میگويد : " خداوند میگويد اينک من فرستاده تمامی قبايل شمال را با بنده خود نبوکد رصَّر (4) پادشاه بابل گرفته ايشان را بر اين زمين و برساکنانش و برهمهء امتهائی که به اطراف آن میباشند خواهم آورد و آنها را بالکلّ هلاک کرده دهشت و مسخره و خرابی ابدی خواهم ساخت و از ميان ايشان آواز شادمانی و آواز خوشی و صدای داماد و صدای عروس و صدای آسيا و روشنايی چراغ را نابود خواهم گردانيد و تمامی اين زمين خراب و ويران خواهد شد و اين قومها هفتاد سال پادشاه بابل را بندگی خواهند نمود . و خداوند میگويد که بعد از انقضای هفتاد سال من بر پادشاه بابل و بر آن امّت و بر زمين کلدانيان عقوبت گناه ايشان را خواهم رسانيد و آنرا به خرابی ابدی مبدل خواهم ساخت . "(5)
در سال ٥٨٧ پيش از ميلاد بختنصّر پادشاه بابل بيت المقدّس را ويران و گروه بيشماری از يهوديان را اسير و به بابل گسيل داد . و کورش بزرگ شاهنشاه ايران در سال ٥٣٩ ق . م . نبونيد پادشاه بابل را شکست داد و بابل را تسخير نمود و اسيران يهودی را آزاد ساخت و در سال ٥٣٦ ق . م . نخستين فرمان تعمير و ساختمان بيت المقدّس را صادر کرد . از آنچه گذشت روشن گرديد که اين " دهشت و خرابی ابدی " از هنگام حمله بختنصّر در سال ٥٨٧ ق . م . تا شکست نبونيد و نجات اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . و سرانجام جشن اتمام ساختمان معبد در اورشليم در زمان داريوش اوّل بسال ٥١٧ ق . م . بطول انجاميده است . پس اين ابديت زمانی محدود و نسبی بوده آنچنانکه خود ارميای نبيّ نيز در گفتار خويش مدت آنرا هفتاد سال پيش بينی نموده است . همچنين اشعيای نبيّ در کتاب خود میگويد :
" من او ( کورش بزرگ ) را بعدالت برانگيختم و تمامی راههايش را راست خواهم ساخت . شهر مرا بنا کرده اسيران مرا آزاد خواهد نمود ... جميع ايشان ( مقصود دشمنان اسرائيل است ) خجل و رسوا خواهند شد و آنانيکه بتها میسازند با هم به رسوايی خواهند رفت . اما اسرائيل به نجات جاودانی از خداوند ناجی خواهند شد و تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواهند گرديد . "(6)
چنانکه می دانيم تيطوس فرزند امپراتور روم و سردار سپاه او در سال ٧٠ م . اورشليم را ويران و هيکل مقدّس يهود را سوزاند و قوم اسرائيل را آواره و پراکنده ساخت و گروه بيشماری از آنان را نيز سربازان رومی اسير نموده و به بندگی فروختند . از اينرو مدت اين " نجات جاودانی " و " تا ابد الآباد خجل و رسوا نخواهند شد " ، از هنگام آزادی اسرائيليان بدست کورش بزرگ در سال ٥٣٩ ق . م . تا حمله تيطوس و خرابی بيت المقدّس و پريشانی قوم يهود بسال ٧٠ م . بوده که بيش از ٦٠٩ سال بطول نيانجاميده است .
با شرح بالا معلوم شد که مقصود از " ابدی نگاهداشتن سبت " و " پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و " نگاهداری شريعت تا ابد الآباد " اين نيست که فيوضات الهی و بخششهای يزدانی برای هميشه از ريزش و فيضان باز مانده و شريعتی جديد با قوانينی نوين از سوی خداوند به افراد انسانی داده نخواهد شد، بلکه منظور اينست که شريعت موسوی برای مدت زمانی طولانی دوام خواهد داشت . چنانکه در تورات نيز ظهور آئينی نوين و آمدن پيامبری جديد به خاندان اسرائيل وعده داده شده است آنجا که میفرمايد : " خداوند میگويد اينک ايّامی میآيد که با خاندان اسرائيل و خاندان يهودا عهد تازه ای خواهم بست . نه مثل آن عهدی که با پدران ايشان بستم در روزی که ايشان را دستگيری نمودم تا از زمين مصر بيرون آورم . زيرا که ايشان عهد مرا شکستند با آنکه خداوند میگويد من شوهر ايشان بودم . اما خداوند میگويد اينست عهدی که بعد از اين ايّام با خاندان اسرائيل خواهم بست . شريعت خود را در باطن ايشان خواهم نهاد و آنرا بر دل ايشان خواهم نوشت و من خدای ايشان خواهم بود و ايشان قوم من خواهند بود ." (7)
نيز میفرمايد : " يهوه خدايت نبيّی را از ميان تو از برادرانت مثل من برای تو مبعوث خواهد گردانيد . او را بشنويد ... و خداوند به من گفت : آنچه گفتند نيکو گفتند . نبيّی را برای ايشان از ميان برادران ايشان مثل تو مبعوث خواهم کرد و کلام خود را به دهانش خواهم گذاشت و هر آنچه باو امر فرمايم به ايشان خواهد گفت و هرکسی که سخنان مرا که او باسم من گويد نشنود من از او مطالبه خواهم کرد . " (8)
اگر چنين پنداشته شود که مقصد از اين نبيّ ، يکی از انبيای بنی اسرائيل است ، آشکار است که تا چه اندازه مرغ پندار خويش را در هوای خطا بپرواز آوردهايم . زيرا آنان در عالم رؤيا به حقايق و اسرار پی میبرده ولی حضرت موسی که نبيّ آينده نيز میبايستی همانند او باشد ، در عالم کشف و شهود از حقايق و امور الهی آگاهی میيافته است و اين آيات از تورات نيز شاهدی صادق و گواهی قاطع برای راستی اين گفتار است : " و او گفت : الآن سخنان مرا بشنويد . اگر در ميان شما نبيّی باشد من که يهوه هستم خود را در رؤيا بر او ظاهر میکنم و در خواب باو سخن میگويم . اما بنده من موسی چنين نيست . او در تمامی خانه من امين است. با وی روبرو و آشکارا و نه در رمزها سخن میگويم و شبيه خداوند را معاينه میبيند . پس چرا نترسيديد که بر بندهء من موسی شکايت آوردهايد ." (9)
از همه بالاتر حضرت موسی بنيانگذار آئينی نوين و واضع احکامی جديد بود، در حاليکه انبيای بنی اسرائيل تنها مروّج و راهنمای آئين يهود و يهوديان بودهاند .
۱- تورات - سفر خروج - باب ٣١ - آيه ١٦ و ١٧ .
۲- مزامير داود - باب ١١١ - آيه ٧ و ٨ .
۳ - مزامير داود - باب ١١٩ - آيهء ٤٤ .
۴- نَبوکَدْ رَصَّر بزبان اِرْميای نبيّ و يا نَبوکَدْ نَصَّر بزبان اِشَعْيای نبيّ همان بَخْتَنَصَّر يا بُخْتُ نَصَّر دوم پادشاه بابل ( ٦٠٥ تا ٥٦٢ ق . م . ) است که در سال ٥٨٧ ق . م. بيت المقدّس (يا) بيت المَقْدِس ( اورشليم ) را فتح نمود و آنرا بآتش کشيد و هيکل سليمان را ويران ساخت و بسياری از يهوديان را باسيری به بابل گسيل داد.
۵- اِرْميای نبيّ - باب ٢٥ - آيه ٩ تا ١٣ .
۶- اِشَعْيای نبيّ - باب ٤٥ - آيه ١٣ تا ١٧ .
۷- ارميای نبيّ - باب ٣١ - آيه ٣١ تا ٣٣ .
۸- تورات - سفر تثنيه - باب ١٨ - آيه ١٥ تا ١٩ .
۹- تورات - سفر اعداد - باب ١٢ - آيه ٦ تا ٨ .
خاتميّت در آئين مسيح
عيسويان آيات زير از کتاب " عهد جديد " را برای اثبات ابدی بودن ديانت حضرت عيسی و نسخ نشدن احکام انجيل و نيامدن پيامبری جديد شاهد و گواه میآورند : " آسمان و زمين زايل خواهد شد ليکن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد . " (1)
نيز : " تعجب ميکنم که بدين زودی از آن کس که شما را به فيض مسيح خوانده است بر میگرديد بسوی انجيلی ديگر که انجيل ديگر نيست . لکن بعضی هستند که شما را مضطرب میسازند و ميخواهند انجيل را تبديل نمايند . بلکه هرگاه ما هم يا فرشته ای از آسمان انجيلی غير از آنکه ما بآن بشارت داديم به شما رساند اناتيما باد ( ملعون باد ) چنانکه پيش گفتيم الآن هم باز میگويم اگر کسی انجيلی غير از آنکه پذيرفتيد بياورد اناتيما باد . " (2)
همچنين : " و اما شما آنچه از ابتدا شنيديد در شما ثابت بماند . زيرا اگر آنچه از اوّل شنيديد در شما ثابت بماند شما نيز در پسر و در پدر ثابت خواهيد ماند و اين است آن وعده ای که او بما داده است يعنی حيات جاودانی . و اين را به شما نوشتم در باره آنانيکه شما را گمراه میکنند . و اما در شما آن مسح که از او يافتهايد ثابت است و حاجت نداريد که کسی شما را تعليم دهد . بلکه چنانکه خود آن مسح شما را از همه چيز تعليم ميدهد و حقّ است و دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت میمانيد . " (3)
اکنون برای روشن شدن مطلب و بيان مقصد چنين میگوئيم : همانطوری که " ابدی نگاه داشتن سبت " و
" پايدار بودن فرايض تا ابد الآباد " و "نگاه داری شريعت تا ابد الآباد " در تورات بنا بر اعتقاد مسيحيان ، فقط تا ظهور عيسی بطول انجاميده و شريعت موسوی تنها برای زمان محدود و معيّنی بوده است، همينطور نيز " زايل نشدن کلام پسر انسان " و " نپذيرفتن مژدهای جز انجيل عيسی " و " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و " نيازمند نبودن به تعاليم ديگران "، اموری نسبی و اعتباری بوده و دليلی برای نيامدن پيامبری جديد و مژدهای نوين و احکام و دستورهايی تازه و سرانجام آئينی جز آئين پيشين ، نبوده و نخواهد بود . از اين گذشته اگر ما آيات پيشين آيه " آسمان و زمين زايل خواهد شد ... " را بخوانيم ، در میيابيم که مقصود از زايل نشدن کلام پسر انسان زايل نشدن پيش گوييهايی است که حضرت مسيح در باره آينده و دوباره آمدن خود از آسمان با شکوه و جلال بیپايان نموده است و هيچ ارتباطی با احکام و دستورهای انجيل ندارد . و اين بيان مسيح که میفرمايد : " گمان مبريد که آمده ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم ، نيامده ام تا باطل نمايم بلکه تا تمام کنم . زيرا هر آينه بشما میگويم تا آسمان و زمين زايل نشود همزه يا نقطهای از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود . " (4)
نيز گواه راستی اين گفتار است . زيرا اگر حضرت مسيح همزه و يا نقطهای از تورات را زايل ننمود و حتّی آنرا منوط به نابود شدن زمين و آسمان گردانيد پس چرا احکام " سبت " و " طلاق " و " انتقام " و مانند آنرا منسوخ کرد ؟ از اين رو همانطوری که زايل نشدن همزه و يا نقطهای از تورات دليل نيامدن پيامبری جديد با احکامی نوين نگرديد همينطور هم زايل نشدن کلام پسر انسان برهان عدم تجدّد دين و آئين نخواهد بود .
اما آيات پيشين و پسين آيه " آسمان و زمين زايل خواهد شد ... " چنين است که ميفرمايد : " و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام آفتاب تاريک گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ريزند و قوّتهای افلاک متزلزل گردد . آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت جميع طوائف زمين سينه زنی کنند و پسرانسان را بينند که بر ابرهای آسمان با قوّت و جلال عظيم میآيد ... همچنين شما نيز چون اين همه را بينيد بفهميد که نزديک بلکه بر در است . هر آينه بشما میگويم تا اين همه واقع نشود ، اين طايفه نخواهد گذشت . آسمان و زمين زايل خواهد شد ليکن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد . اما از آن روز و ساعت هيچکس اطلاع ندارد حتّی ملائکه آسمان جز پدر من و بس . (5)
اينک اگر در آيات رساله پولس رسول دقيق شويم در میيابيم که پولس رسول پس از آنکه يک چندی به مردم غلاطيه انجيل مسيح را آموخت و در آن سامان بسر برد به دياری ديگر رهسپار گرديد . در آنجا شنيد که شخصی اهل غلاطيه را به امر ديگری خوانده و آنان نيز بدان سو گرائيدهاند . از اين رو نامهای نگاشت و ايشانرا اندرز داد و از تمايلشان بسوی ديگر خرده گرفت و گفت : " بدين زودی از آن کس ( منظور شخص خودش ) که شما را به فيض مسيح خوانده است بر ميگرديد بسوی انجيلی ديگر ! "
بنابراين مقصود اينست که در دور مسيح جز کتاب انجيل کتاب ديگری ارزنده و غير از احکام آن احکام ديگری شايسته نبوده است . چنانکه در دور موسی نيز چنين بوده است . دربارهء آيات رسالهء يوحنای رسول : اگر ما آيه ديگری پس از آن آيات را بخوانيم آشکار میگردد که " ثابت ماندن تعاليم مسيح در ميان مسيحيان " و نيازمند نبودن به تعاليم ديگران"، فقط تا ظهور آينده وی خواهد بود . و اين ظهور آينده او نيز ظهور پيامبری است که دارای صفات و کمالاتی روحانی همانند وی میباشد زيرا از يک منبع ناشی میشود و از يک چشمه سرچشمه میگيرد . و آن اينست : " الآن ای فرزندان در او ثابت بمانيد تا چون ظاهر شود اعتماد داشته باشيم و در هنگام ظهورش از وی خجل نشويم . " (6)
خاتميّت در آئين اسلام – قيامت
مسلمانان بر پايه آياتی از قرآن و رواياتی چند از رسول اکرم آئين اسلام را آخرين آئين و پيامبر اسلام را آخرين پيامبر الهی بر میشمرند . و آن عبارت است از : " ما کان محمّد ابا احدٍ من رجالکم و لکن رسول اللّه و خاتم النّبيّين . و کان اللّه بکلّ شیءٍ عليما . " (1) - يعنی : محمّد پدر هيچيک از مردان شما نبوده بلکه فرستاده خدا و خاتم انبيا است و خداوند از همه چيز آگاه است . "
نيز : " يا علی ! انت منّی بمنزلة هرون من موسی الّا انّه لانبيّ بعدی . " (2) - يعنی : ای علی تو و من مانند هارون ( برادر موسی ) و موسی هستيم ، جز اينکه پس از من نبيّ نخواهد بود .
همچنين : " لا کتاب بعد کتابی و لا شريعة بعد شريعتی الی يوم القيامة ." (3) - يعنی: کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواهد بود .
نيز : " اليوم اکملت لکم دينکم و اتممت عليکم نعمتی و رضيت لکم الاسلام دينا." (4) - يعنی: امروز دين را برايتان کامل گردانيدم و نعمت خود را بر شما تمام کردم و اسلام را دينی برای شما برگزيدم . "
همچنين: " و من يبتغ غير الاسلام ديناً فلن يقبل منه و هو فی الاخرة من الخاسرين." (5) - يعنی: و کسی که جز اسلام دينی را خواهد، هرگز از وی پذيرفته نشود و در روز پسين از زيانکاران شمرده گردد."
اکنون برای پاسخ به برداشت و استنتاجی که اهل اسلام از آيات و روايات بالا نموده و بر اين پايه سلسله اديان را پايان يافته و نزول وحی الهی را انقطاع پذيرفته می دانند، بشرح زير میپردازيم :
ابوالفضائل در اين باره میگويد : " عجب نيست اگر فقهای ملّت اسلام نيز به کلمه مبارکه خاتم النّبيّين و حديث لا نبيّ بعدی که ابداً دلالت بر عدم تجديد ديانت ندارد ممتحن گردند و به امم ماضيه ملحق شوند . و حال آنکه مقصود آن حضرت از اين کلمه اين بود که ترقّی امّت اسلاميّه را مکشوف دارد و افضليّت ائمّه هدی را از انبيای بنی اسرائيل معلوم و واضح فرمايد . زيرا که بر مطّلعين بر کتب مقدّسه و حالات امم ماضيه واضح است که انبيای بنی اسرائيل از قبيل اشعيا و يرميا و دانيال و حزقيل و زکريا و امثالهم کلّ بتوسّط رؤيا ازامور آتيه اخبار میفرمودند و رؤيای صادقه خود را الهام تعبير مینمودند . چندانکه لفظ نبيّ بر بيننده رؤيا در ميان قوم داير و مصطلح گشت و در لغت عبريّه حقيقت ثانويّه يافت و در کتب عهد عتيق و عهد جديد در مواضع کثيره مذکور و شايع گشت . پس چون فجر سعادت از افق بطحا طالع شد ... ظلمت ليل زايل شد و هنگام رؤيا انقضاء يافت و ميعاد رؤيت و مشاهدت فرارسيد . لذا بوجود اقدس خاتم الانبياء باب نبوّت يعنی نزول الهام به رؤيا مختوم و مسدود گشت و روح فؤاد در صدور ارباب سداد سمت احاطه و کلّيّت گرفت و حقايق روحانيّه که بر انبيای بنی اسرائيل به رؤيا افاضه ميشد بر ائمّه اسلام عليهم السّلام به رؤيت و مشاهدت مبذول گشت و معنی حديث " لانبيّ بعدی " و حديث صحيح " علماء امّتی افضل من انبياء بنی اسرائيل " واضح و مکشوف شد و بجای " کذا رأيت فی الرّؤيا " که در کلمات اوّلين مذکور بود " کأنّی أری و کأنّی أشاهد " در بيانات آخرين ثابت و مسطور گشت . " (6)
" رسول " و " نبيّ "بطور اخصّ و در عالم ظاهر و کثرت دارای يک معنی نيستند . زيرا رسول فرستاده خدا و دارنده آئين و کتاب است در حاليکه نبيّ برگزيده يزدان و ترويج دهنده آئين و تعاليم ايزد مهربان و گوينده رويدادهای آينده بوسيلهء الهام خدا در عالم رؤيا است . از اين رو است که در قرآن برخی از برگزيدگان خدا رسول و برخی ديگر نبيّ ناميده شدهاند . و اين نيز ناگفته نماند که هر رسولی میتواند نبيّ باشد وليکن هر نبيّ دارای مقام رسالت نيست و آيات زير از قرآن مجيد گواه راستی اين گفتار است : " فلمّا اعتزلهم و مايعبدون من دون اللّه وهبنا له اسحق و يعقوب و کلّاً جعلنا نبيّا ... و اذکر فی الکتاب موسی انّه کان مخلصا و کان رسولاً نبيّا .. و وهبنا له من رحمتنا اخاه هرون نبيّا . و اذکر فی الکتاب اسمعيل . انّه کان صادق الوعد و کان رسولاً نبيّا ... و اذکر فی الکتاب ادريس ، انّه کان صدّيقا نبيّا . "(7) - يعنی : پس از آنکه از ايشان و آنچه پرستش میکردند غير از يزدان ، دوری گرفت ( مقصود ابراهيم خليل است ) اسحاق و يعقوب را باو عنايت کرديم و آنان را از انبيا گردانيديم ... و ياد کن موسی را در کتاب ، او پاک نهاد و رسول نبيّی بود ... و از بخشش خويش برادرش هارون نبيّ را به وی داديم . و ياد کن اسماعيل را در کتاب ، او راست وعده دهنده و رسول نبيّی بود ... و ياد کن ادريس را در کتاب . او نبيّ راستگويی بود . "
همچنين : " و ما ارسلنا من قبلک من رسول و لا نبيّ الّا اذا تمنّی القی الشّيطان فی امنيّته . فينسخ اللّه ما يلقی الشّيطان ثمّ يحکم اللّه اياته و اللّه عليم حکيم . " (8) - يعنی : و هيچ رسول و نبيّی پيش از تو نفرستاديم مگر اينکه هر هنگام آرزويی کرد ، شيطان در آرزويش القای شبهه نمود . خداوند نابود میسازد آنچه را شيطان القا میکند و پس از آن آياتش را استوار میگرداند و اوست دانا و آگاه . "
اما "رسول" و "نبيّ" بطور اعمّ و در عالم باطن و وحدت از يک معنی و مفهوم برخوردارند و از آنجائيکه خداوند به صريح آيهء سوم از سورهء حديد در قرآن مجيد "هو الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن" است، فرستادگان او نيز به هر اسم و رسم مظاهر و مرايای صفات و کمالات و مصاديق اوّليّت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيّت اويند. از اينرو هر يک از پيامبران از جمله پيامبر اسلام، در دور و زمان رسالت ويژهء خود، اول رسولان و آخر رسولان و اول انبيا و آخر انبيا به شمار آمده است. بر اين پايه است که حضرت بهاءالله نه تنها رسول اکرم را خاتم انبيا ناميده، بلکه آن حضرت را خاتم رسولان نيز بر شمرده است آنجا که می فرمايد: "الصّلوة و السّلام علی سيّد العالم و مربّی الامم الّذی به انتهت الرّسالة و النّبوّة..." (9)
بنا بر اين کلمه " خاتم النّبيّين " نبايد بهيچوجه سبب پيدايش اين فکر و انديشه گردد که هدايت و راهنمايی حضرت يزدان و تحوّل و تجدّد اديان با ظهور حضرت محمّد پيامبر اسلام، به انجام گرائيده است.
امّا در باره روايت " کتابی پس از کتاب من و ... " : از اين حديث چنين بر میآيد که حضرت محمّد برای کتاب و شريعت خويش زمانی تعيين نموده که انجام آن روز رستاخيز است . اکنون بايد بدانيم رستاخيز يا قيامت چيست و هنگام آن کی میباشد ؟ قيامت در لغت بمعنای " الانبعاث من الموت "( برانگيخته شدن پس از مرگ ) و روز قيامت بمعنای " يوم البعث من الأرماس" ( روز برانگيختن مردگان از گورها ) آمده است (10)
حال بايد ديد که مقصود از اين " مرگ " چيست و اين " مردگان " کيانند و اين " گورها " چه میباشد ؟ و زندگی چيست و زندگان کيانند ؟ در کتابهای آسمانی همه جا مقصود از " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی است نه اين مرگ جسمانی و زندگی ظاهری . در تورات میفرمايد : " اما از درخت معرفت نيک و بد زنهار نخوری . زيرا روزی که از آن خوردی هرآينه خواهی مرد . " (11)
همچنين : " پس فرايض و احکام مرا نگاه داريد که هر آدمی که آنها را بجا آورد در آنها زيست خواهد کرد . من يهوه هستم . " (12)
نيز در کتاب حزقيال نبيّ آمده است : " هر کسی که گناه ورزد او خواهد مرد و اگر کسی عادل باشد و انصاف و عدالت را بعمل آورد .. و به فرايض من سلوک نموده و احکام مرا نگاه داشته به راستی عمل نمايد ، خداوند يهوه میفرمايد که آن شخص عادل است و البتّه زنده خواهد ماند .. پس توبه کنيد و از همه تقصيرهای خود بازگشت نمائيد تا گناه موجب هلاکت شما نشود .... زيرا خداوند يهوه میگويد : من از مرگ آن کس که میميرد مسرور نمی باشم . پس بازگشت نموده زنده مانيد . " (13)
در انجيل آمده است : " و ديگری از شاگردانش بدو گفت : خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا رفته پدر خود را دفن کنم . عيسی وی را گفت : مرا متابعت کن و بگذار که مردگان مردگان خود را دفن کنند . " (14)
همچنين : " آمين آمين به شما میگويم ، هر که کلام مرا بشنود و به فرستنده من ايمان آورد حيات جاودانی دارد و در داوری نمی آيد ، بلکه از موت تا به حيات منتقل گشته است ."(15)
نيز : " و چون می رويد موعظه کرده گوئيد که ملکوت آسمان نزديک است ، بيماران را شفا دهيد ابرصان را طاهر سازيد مردگان را زنده کنيد ديوها را بيرون نمائيد، مفت يافتهايد مفت بدهيد . " (16)
همچنين : " ليکن شما ايمان نمی آوريد ، زيرا از گوسفندان من نيستيد . چنانکه به شما گفتم گوسفندان من آواز مرا می شنوند و من آنها را میشناسم و مرا متابعت میکنند و من به آنها حيات جاودانی می دهم و تا به ابد هلاک نخواهند شد و هيچ کس آنها را از دست من نخواهد گرفت . " (17)
نيز پولس رسول میگويد : " و شما را که در خطايا و گناهان مرده بوديد زنده گردانيد ... ما را نيز که در خطايا مرده بوديم با مسيح زنده گردانيد . زيرا که محض فيض نجات يافتهايد . " (18)
همچنين يوحنای رسول میگويد : " ما می دانيم که از موت گذشته داخل حيات گشتهايم از اينکه برادران را محبّت مینمائيم. هرکه برادر خود را محبّت نمی نمايد در موت ساکن است . " (19)
در قرآن میفرمايد : " و ما يستوی الأعمی و البصير و لا الظّلمات و لا النّور و لا الظِّلّ و لا الحَرور و ما يستوی الأحياء و لا الأموات . انّ اللّه يُسْمع من يشاء و ما أنت بِمُسْمعٍ من فی القبور . إِنْ أنت الّا نذير . " (20) - يعنی : و کور و بينا و تاريکی و روشنايی و سايه و گرمی با يکديگر برابر نمی باشند و زندگان و مردگان نيز با هم يکسان نيستند . خداوند کسی را که بخواهد میشنواند و تو توانايی شنوانيدن در گور خوابيدگان را دارا نيستی و تو بيم دهندهای بيش نمی باشی . "
نيز : " أَو من کان ميتاً فأحييناه و جعلنا له نوراً يمشی به فی النّاس کمن مثله فی الظّلمات ليس بخارج منها ؟ کذلک زُيِّنَ للکافرين ماکانوا يعملون (21) . " (22) - يعنی : " آيا کسی که مرده بود و او را زنده کرديم و نوری را که بدان در ميان آدميان راه می رفت فرا راهش قرار داديم ، مانند کسی است که در تاريکيها(ی جهل و نادانی و گمراهی ) بوده و به بيرون از آن دسترسی نداشته است ؟ اين چنين اعمال کافران ايشان را فريفته است . "
همچنين : " و لا تحسبَنَّ الّذين قُتلوا فی سبيل اللّه امواتاً بل احياءٌ عند ربّهم يُرزقون . " (23) - يعنی : " و گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدهاند مردهاند ، بلکه زندهاند و در نزد پروردگار از مواهبش برخوردار . "
نيز : " و لا تقولوا لمن يقتل فی سبيل اللّه امواتٌ بل احياءٌ و لکن لا تشعرون . "(24) - يعنی: و مگوئيد کسانی که در راه خدا کشته میشوند از مردگان شمرده میگردند ، بلکه از زندگانند و شما آگاه نيستيد . "
حضرت بهاءاللّه در اين باره میفرمايد : " همچنين هر کس از جام حبّ نصيب برداشت از بحر فيوضات سرمديّه و غمام رحمت ابديّه، حيات باقيه ابديّه ايمانيّه يافت و هر نفسی که قبول ننمود به موت دائمی مبتلا شد. و مقصود از موت و حيات که در کتب مذکور است موت و حيات ايمانی است. و از عدم ادراک اين معنی است که عامّه ناس در هر ظهور اعتراض نمودند و به شمس هدايت مهتدی نشدند و جمال ازلی را مقتدی نگشتند ... خلاصه معنی آنکه هر عبادی که از روح و نفخه مظاهر قدسيّه در هر ظهور متولّد و زنده شدند بر آنها حکم حيات و بعث و ورود در جنّت محبّت الهيّه میشود ... خلاصه اگر قدری از زلال معرفت الهی مرزوق شويد ميدانيد که حيات حقيقی حيات قلب است نه حيات جسد ، زيرا که در حيات جسد همه ناس و حيوانات شريکند وليکن اين حيات مخصوص است به صاحبان افئده منيره که از بحر ايمان شاربند واز ثمره ايقان مرزوق و اين حيات را موت از عقب نباشد و اين بقا را فنا از پی نيايد . " (25)
اکنون با شرح بالا معلوم شد که اين " مرگ " مرگ روحانی و " زندگانی " زندگانی ايمانی و اين " مردگان " مردگان روحانی و " زندگان " زندگان ايمانی و اين " گورها " گورهای غفلت و نادانی و گمراهی و بیايمانی است . از اين رو هرهنگام که خداوند مهربان در صور هيکل پيامبران می زند و بدان روح ايمان در کالبد آدميان می دمد ، نفوس آماده و پذيرنده از آن روح جانی تازه گرفته و حياتی بیاندازه يافته و از گورهای نادانی و گمراهی بپاخاسته و به جهان ايمان درآمده و در حلقه زندگان دل و جان قدم گذارند . اين هنگام ، هنگام قيامت است و اين زمان ، زمان رستاخيز بنی آدم .
حضرت بهاءاللّه می فرمايد : " حين ظهور و بروز انوار خورشيد معانی کلّ در يک مقام واقف و حقّ نطق می فرمايد بآنچه اراده می فرمايد . هريک از مردمان که بشنيدن آن فائز شد و قبول نمود او از اهل جنّت مذکور . و همچنين از صراط و ميزان و آنچه در روز رستخيز ذکر نمودهاند ، گذشته و رسيده و يوم ظهور يوم رستخيز اکبر است ." (26)
همچنين حضرت مسيح ميفرمايد : " آمين آمين به شما می گويم که ساعتی می آيد بلکه اکنون است که مردگان آواز پسر خدا را می شنوند و هر که بشنود زنده گردد ... و از اين تعجّب مکنيد . زيرا ساعتی می آيد که در آن جميع کسانی که در قبور ميباشند آواز او را خواهند شنيد و بيرون خواهند آمد . هرکه اعمال نيکو کرد برای قيامت حيات و هر که اعمال بد کرد بجهت قيامت داوری . من از خود هيچ نمی توانم کرد بلکه چنانکه شنيده ام داوری می کنم و داوری من عادل است . زيرا که اراده خود را طالب نيستم بلکه اراده پدری را که مرا فرستاده است . " (27)
نيز در انجيل يوحنا آمده است : " پس مرتا به عيسی گفت : ای آقا اگر در اينجا می بودی برادر من نمی مرد وليکن الآن نيز می دانم که هرچه از خدا طلب کنی خدا آنرا به تو خواهد داد . عيسی بدو گفت : برادر تو خواهد برخاست . مرتا به وی گفت : می دانم که در قيامت روز بازپسين خواهد برخاست . عيسی بدو گفت : من قيامت و حيات هستم . هرکه به من ايمان آورد اگر مرده باشد زنده گردد و هرکه زنده بود و به من ايمان آورد تا به ابد نخواهد مرد . آيا اين را باور می کنی . "(28)
همچنين خداوند در کتاب قرآن فرارسيدن هنگام عذاب يعنی روز قيامت را به برانگيختن پيامبران خويش در هر زمان وابسته نموده و می فرمايد : " ما کنّا معذّبين حتّی نبعث رسولا " (29) - يعنی: عذاب ندادهايم مگر آنکه پيامبری را برانگيخته باشيم . "
حضرت باب در اين باره می فرمايد : " مراد از يوم قيامت يوم ظهور شجره حقيقت (30) است و مشاهده نمی شود که احدی از شيعه يوم قيامت را فهميده باشد . بلکه همه موهوماً امری را توهّم نموده که عند اللّه حقيقت ندارد . و آنچه عند اللّه و عند عرف اهل حقيقت مقصود از يوم قيامت است اينست که از وقت ظهور شجره حقيقت در هر زمان بهر اسم الی حين غروب آن يوم قيامت است . مثلاً از يوم بعثت عيسی تا يوم عروج آن ، قيامت موسی بود که ظهور اللّه در آن زمان ظاهر بود به ظهور آن حقيقت که جزا داد هرکس مؤمن به موسی بود بقول خود و هرکس مؤمن نبود جزا داد بقول خود . زيرا که ما شهد اللّه در آن زمان ما شهد اللّه فی الانجيل بود . و بعد از يوم بعثت رسول اللّه تا يوم عروج آن ، قيامت عيسی بود که شجره حقيقت ظاهر شده در هيکل محمّديّه و جزا داد هر کس که مؤمن به عيسی بود و عذاب فرمود بقول خود هرکس که مؤمن به آن نبود . و از حين ظهور شجره بيان الی ما يغرب قيامت رسول اللّه هست که در قرآن خداوند وعده فرموده . " (31)
مولوی (32) نيز اين حقيقت را در قالب شعر آورده و می گويد :
"هين که اسرافيل وقتند اوليا مرده را زيشان حيات است و نما "
"جانهای مرده اندر گور تن برجهد زآوازشان اندر کفن "
"گويد اين آواز ز آواها جداست زنده کردن کار آواز خداست "
"ما بمرديم و بکلّی کاستيم بانگ حقّ آمد همه برخاستيم " ....
"مطلق آن آواز خود از شه بود گرچه از حلقوم عبد اللّه بود " ....
"گفت پيغمبر که نفحتهای حق اندرين ايّام می آرد سبق "
"گوش و هش داريد اين اوقات را در ربائيد اين چنين نفحات را "
"نفحه آمد مر شما را ديد و رفت هرکه را ميخواست جان بخشيد و رفت" ... (33)
از آنچه گذشت دانسته گشت که روز قيامت هنگام ظهور پيامبری جديد و پيدايش آئينی نوين است و روايت " کتابی پس از کتاب من و آئينی بعد از آئين من تا روز رستاخيز نخواهد بود " ، دليلی برای تجديد نشدن اديان الهی و نيامدن کيش آوران يزدانی و تازه نگرديدن کتابهای آسمانی بشمار نمی رود. در اينجا شايسته است آيات زير از قرآن مجيد را نيز برای اثبات مقال شاهد آوريم:
" و قالت اليهود : يد اللّه مغلولة . غلّت ايديهم و لعنوا بما قالوا . بل يداه مبسوطتان ينفق کيف يشاء ." (34) - يعنی : و يهوديان گفتند : دست خدا بسته است ( يعنی ديگر پس از موسی پيامبری نخواهد فرستاد . البتّه با دلايلی که از پيش گذشت ) . بسته باد دستهايشان و لعنت باد بر آنان برای آنچه که گفتهاند . بلکه دستهای او گشاده است و می دهد آنچه را که می خواهد. "
همچنين : " يا بنی آدم امّا يأتينّکم رسل منکم يقصّون عليکم اياتی . فمن اتّقی وأصلح فلاخوف عليهم ولاهم يحزنون ." (35)- يعنی : " ای فرزندان آدم ، البتّه پيامبرانی از ميان شما بسويتان خواهند آمد تا آيات مرا بر شما بخوانند پس آنانکه پرهيزکار و نيک کردارند بيم و اندوهی برايشان نمی باشد . "
در مقام پاسخ به استنتاجی که اهل اسلام از دو آيه: اليوم اکملت لکم دينکم ... " و " من يبتغ غير الاسلام ديناً ..." می کنند و از اين رو آئين اسلام را کامل و آمدن آئين ديگری را لازم نمی دانند و آنرا تا روز پسين تنها دين برترين برای مردم روی زمين می پندارند ، از آنان پرسش می کنيم که آيا آئين مسيح آئينی کامل و جامع بوده است يا نه و آيا شريعت موسی شريعتی کامل و تمام بوده است يا نه ؟ اگر بگويند که آئين مسيح و شريعت موسی کامل و تمام بودهاند ، خواهيم پرسيد : پس چرا خداوند دانا ديانت اسلام را برای بندگان خويش برگزيده در حاليکه بدان نيازی نبوده است ؟ اما اگر گويند : آن اديان کامل و جامع نبودهاند، خواهيم گفت که اين امر از عدل و داد خداوند بدور است که پيامبری را برانگيزد و او آئينی را بنياد نهد که ناقص و غير کامل باشد . آيا اين امری خردمندانه است ؟ آيا مقصود از فرستادن پيامبران و بنياد نهادن شرايع و اديان چيست ؟ آيا خداوند جز راهنمايی انسانها هدف ديگری دارد ؟ مگر می توان با آئينی ناکامل و قوانينی ناقص قومی را راهنمايی و ملتی را هدايت کرد ؟ چارهای نيست جز آنکه اذعان کنيم که اين امر غيرممکن و بيرون از دانش و بينش آفريننده آفرينش است .
در کتاب مقدّس يهود آمده است : " شريعت خداوند کامل است و جان را برّ می گرداند ... فرائض خداوند راست است و دل را شاد می سازد . "(36)
همچنين در کتاب عهد جديد ( چنانکه از پيش گذشت ) آمده است : " و اما در شما آن مسح که از او يافتهايد ثابت است و حاجت نداريد که کسی شما را تعليم دهد . بلکه چنانچه خود آن مسح شما را از همه چيز تعليم ميدهد و حقّ است و دروغ نيست . پس بطوری که شما را تعليم داد در او ثابت می مانيد . "(37)
قرآن مجيد به کمال و تماميّت و رحمت و هدايت تورات مقدّس چنين گواهی و شهادت می دهد : " ثمّ آتينا موسی الکتاب تماماً علی الّذی احسن وتفصيلاً لکلّ شیءٍ و هدی ورحمة لعلّهم بلقاء ربّهم يؤمنون . (38)" - يعنی : سپس به موسی کتابی داديم که برای نيکوکاران کامل و تمام و برای هر چيزی روشن گر و گويا و برای مردمان مايه هدايت و رحمت بود که شايد آنان به ديدار پروردگارشان ايمان آورند ."
همچنين در باره انجيل جليل می فرمايد : " و قفّينا علی آثارهم بعيسی ابن مريم مصدّقاً لما بين يديه من التّورية و آتيناه الانجيل فيه هدًی و نورٌ و مصدّقا لما بين يديه من التّورية و هدًی و موعظةً للمتّقين . (39)" - يعنی : " و پس از آنان ( انبيای بنی اسرائيل ) عيسی پسر مريم را فرستاديم که تصديق کننده تورات بود و باو انجيل را داديم که راهنمايی و روشنايی و گواه راستی تورات و هدايت و نصيحت برای پرهيزکاران بود . "
اکنون بايد بگوئيم که کامل بودن آئين و تمام بودن شريعت امری مطلق نبوده و دليل هميشگی بودن آن بشمار نمی رود و در هر عهد و عصر دين حقّ همان دينی است که خداوند برای آن هنگام خواسته است. پس دين اسلام در زمان خود دين حقّ و آئين مسيح در دوره خويش آئين راستی و شريعت موسی در عهد خود شريعت کامل و جامع بوده است . از اين رو است که خداوند در قرآن می فرمايد : " لکلّ امّة اجل ... " (40) - يعنی : " برای هر امّتی زمانی است ... "
نيز : " لکلّ امّة رسول ... " (41) - يعنی : " برای هر امّتی پيامبری است ... "
همچنين : " ... لکلّ اجل کتاب ، يمحوا اللّه مايشاء و يثبت و عنده امّ الکتاب . " (42) - يعنی : " ... برای هر زمانی کتابی است . خدا آنچه را که بخواهد نسخ و نابود می گرداند و آنچه را که بخواهد استوار می سازد و امّ الکتاب در نزد اوست . "
نيز : " ما نَنْسَخْ من آيةٍ أَو نُنْسِها نَأْتِ بِخَيرٍ منها أَوْ مِثْلَها. أَلَم تَعْلَمْ أَنَّ اللّه علی کلّ شیءٍ قدير ؟ " (43) - يعنی : " هنگاميکه آيهای را منسوخ گردانيم و يا آنرا ترک نمائيم بهتر از آن يا مانندش را می آوريم . آيا نمی دانی که خدا بر همه چيز توانا است؟"
اکنون از آنچه در اين بخش گذشت ، روشن گشت که بفرموده حضرت بهاءاللّه : " لم يزل جود سلطان وجود برهمه ممکنات به ظهور مظاهر نفس خود احاطه فرموده و آنی نيست که فيض او منقطع شود و يا آنکه امطار رحمت از غمام عنايت او ممنوع گردد . " (44)
یادداشتها:
1. - قرآن - سوره أَحزاب - آيه ٤٠ .
2. - حديث نبوی .
3. - حديث نبوی .
4. - قرآن - سوره مائده - آيه ٣ .
5. - قرآن - سوره آل عِمْران - آيه ٨٥ .
6. - کتاب فرائد - چاپ مصر - ص ٣١١ .
7. - قرآن - سوره مريم - آيه ٤٩ تا ٥٦ .
8. - قرآن - سوره حجّ - آيه ٥٢.
9. – مجموعهء اشراقات - خط مشکين قلم - چاپ هند ص ٢٩٣.
10. - المنجد .
11. - تورات - سفر پيدايش - باب ٢ - آيه ١٧ .
12. - تورات - سفر لاويان - باب ١٨ - آيه ٥ .
13. - حِزقيال نبيّ - باب ١٨ - آيه ٤ تا پايان .
14. - انجيل متّی - باب ٨ - آيه ٢١ و ٢٢ .
15. - انجيل يوحنّا - باب ٥ - آيه ٢٣ .
16. - انجيل متّی - باب ١٠ - آيه ٧ و ٨ .
17. - انجيل يوحنّا - باب ١٠ - آيه ٢٦ تا ٢٨ .
18. - رساله پولس رسول به اَفَسُسيان - باب ٢ - آيه ١ و ٥ .
19. - رساله اوّل يوحنّای رسول - باب ٣ - آيه ١٤.
20. - قرآن - سوره فاطر - آيه ١٩ تا ٢٣.
21. - در اين آيه اشاره به حمزه عموی پيغمبر است که پيش از ايمان از مردگان و پس از آن از زندگان شمرده شد و از تاريکی گمراهی رهايی يافت و به نور ايمان فايز گشت . اما عکس اين امر در باره ابوالحکم ملقّب به ابوجهل صادق آمد که تا پايان زندگانی در ظلمت جهل و بیايمانی باقی ماند.
22. - قرآن - سوره أَنعام - آيه ١٢٢.
23. - قرآن - سوره آل عِمْران - آيه ١٦٩.
24. - قرآن - سوره بقره - آيه ١٥٤.
25. - کتاب ايقان - چاپ مصر ص ٨٦ و ٩٠ و ٩٢.
26. - مجموعه الواح حضرت بهاءاللّه - خط زين المقرّبين - چاپ هند ص ٢٥٣.
27. - انجيل يوحنّا - باب ٥ - آيه ٢٤ تا ٢٩.
28. - انجيل يوحنّا - باب ١١ - آيه ٢١ تا ٢٦.
29. - قرآن - سوره إِسراء ( بنی اسرائيل ) - آيه ١٥.
30. - ظهور پيامبر الهی.
31. - کتاب بيان - باب ٧ - از واحد ٢.
32. - مولانا جلال الدّين محمّد بلخی مشهور به مولوی، و مولانا و ملّای رومی عارف و شاعر قرن هفتم هجری.
33. - مثنوی - دفتر اوّل - ابيات ١٩٧٨ تا ١٩٨٤ و ٢٠٠٢ تا 2004.
34. - قرآن - سوره مائده - آيه ٦٤.
35. - قرآن - سوره أَعراف - آيهء ٣٥.
36. - مزامير داود - باب ١٩ - آيه ٧ و ٨.
37. - رساله اوّل يوحنّای رسول - باب ٢ - آيه ٢٧ .
38. - قرآن - سوره أَنعام - آيه ١٥٤ .
39. - قرآن - سوره مائده - آيه ٤٦ .
40. - قرآن - سوره أَعراف - آيه ٣٤ و سوره يُونس - آيه ٤٩ .
41. - قرآن - سوره يُونس - آيه ٤٧ .
42. - قرآن - سوره رَعْد - آيه ٣٨ و ٣٩ .
43. - قرآن - سوره بقره - آيه ١٠٦ .
44. - کتاب ايقان - چاپ مصر ص ١١
معنای "خاتمیت" در آثار بهائی یکی از مسائل مهم موجود در کتب الهیه اسرار و رموز مندرج در آیات الهی است . خداوند همیشه به وسایل مختلف خلق را امتحان می نماید و یکی از مهمترین مسائل امتخان عباد همین اسرار و رموزمندرج در آیات الهی است. بدین اسرار و رموز است که سعید از شقی و صادق از کاذب و کافر از مومن منفک گردد و تمیز داده شود. کسی می تواند پی به این اسرار و رموز الهیه برد که قلبش صاف و عاری از اغراض نفسانیه و منزه از حدودات بشریه باشد. همچنانکه آئینه تا از زنگارغبار و آلودگی پاک ومطهر نشود محل اشراق خورشید جهان افروز نگردد. قلب انسان نیز وقتی پی به اسرار و رموز الهیه برد که و واقف بر حقایق مندرجه در کتب سماویه گردد که از زنگار مشتهیات نفس و هوی و اغراض شخصیه باطله پاک و منزه گردد. اما برای آنکه به سرّ و حقیقت " خاتم النبیین " مندرج در کتاب آسمانی قران پی بریم لازم می دانیم مسائلی چند را عنوان نمائیم.
اول آنکه باید دانست خداوند هیچگاه بندگانش را بدون مربی آسمانی رها نمی کند . زیرا رحمت او بسیط است و عنایتش وسیع. همچنانکه اگر باغی در ظل تربیت دهقانی ماهر نباشد اثمار خوشگوار و میوه آبدار پدید نیاورد ؛ ثمره وجود آدمی نیز در ظل تربیت مربیان الهی به منصه ظهور و بروز رسد. انسان اگر در ظل تربیت رحمان قرار نگیرد از حیوان پست تر شود. پس لازم و ضرور است که انسان بدون مربی آسمانی رها نشود و بدین لحاظ است که خداوند در هر دوری به شرایط و مقتضیات زمان مظهر امری به عبارتی پیغمبری مبعوث نماید تا بشر را هدایت نماید و به سر منزل مقصود رساند. ثانی آنکه پیروان همه ادیان الهی متاسفانه دیانت خود را بر اساس برداشت های اشتباهی که از بعضی آیات الهی مندرج در کتب مقدسه اشان می نمودند آخرین دیانت و پیغمبر خود را ختم پیامبران محسوب می نمودند و بر آن باورند که اگر پیامبری هم ظهور نماید باید همان پیامبر خودشان باشد . چنانچه مسیحیان هنوز منتظر رجوع حضرت مسیحند که از آسمان فرود آید و هدایت قوم مسیح را بعهده گیرد. پیروان دیانت حضرت موسی بر اساس آنکه حضرت مسیح یوم سبت و طلاق را شکست او را قبول نکردند و می گفتند اگر این مسیح همان مسیح موعود در کتاب تورات است پس چرا علائم ظاهره هنگام ظهورش ظاهر نشده است و چون این علائم در عالم ظاهر ، ظاهر نشده است پس این مسیح آن مسیح نیست. لذا او را نپذیرفتند و به انواع عذاب و بلا مبتلایش نمودند. پیروان دیانت حضرت مسیح نیز بر اساس آیه مبارکه انجیل که میفرمایند آسمان وزمین ممکن است زائل شود اما کلام پسر انسان زائل نشود دیانت خود را آخرین دیانت دانسته و هنوز پیروان آن منتظر ظهور مجدد حضرت مسیح می باشند . متاسفانه ذکر کلمه خاتم النبیین در قران مجید نیز پیروان این دیانت را دچار اشتباهی همانند ادیان سلف نمود. و آنان نیز دیانت خود را آخرین دین و حضرت محمد (ص) را آخرین پیامبر الهی می دانند . باید خاطر نشان نمود که تنها دیانتی که دیانت خود را آخرین دین و پیامبر خود را آخرین پیامبر و فرستاده الهی نمی داند دیانت مقدس بهائی است . چرا که معتقد است که استمرار فیض الهی لازمه بقای حیات حقیقی و معنوی ابنا بشر است و انسان بدون هدایت وراهنمائی مظاهرالهیه تشخیص درست از نادرست ندهد. ثالثا لازم می دانیم توضیحی در خصوص دو مقام مظاهر مقدسه الهیه ذکر نمائیم که در دیانت مقدس بهائی به تصریح و در قران مجید به تلویح بدان اشاره شده است. زیرا فهم و درک این دو مقام مظاهر الهیه در درک مسئله خاتم النبیین بسیار موثر است و به نظر حقیر ضروری است که برای فهم خاتم النبیین و همه عباراتی که در کتب مقدسه قبل نیز آمده و پیروان آنها برداشتی نادرست از آن داشته اند و به ختمیت دیانت خود معتقدند درکی عمیق و درست از این دو مقام مظاهر الهیه داشته باشیم. مظاهر مقدسه الهیه دارای دو مقامند ؛ مقام توحید و مقام تحدید . در دیانت مقدس بهائی این دو مقام تحت عنوان های دیگری مثل تفریق و تفصیل و فرق که همان مقام تحدید است و تفرید و جمع که همان مقام توحید است نیز آمده است. مقام تحدید مقام حدودات بشریه است . د راین مقام مظاهر الهیه را هر کدام هیکلی معین و امری مقرر و ظهوری معین و حدودی مخصوص است. چنانچه هر کدام به اسمی مرسوم و بوصفی موصوف و به امری بدیع و شرعی جدید مامورند د راین مقام است که در قران مجید فضلنا بعضهم علی بعض فرموده اند. زیرا هر یک به مقتضیات زمان و عصر خود و حدودات بشریه برترند از مظاهر مقدسه قبل به اختلاف همین مقامات و مراتب است که بیانات و کلمات مختلفه از آن مظاهر الیه ظاهر شود یکی خود را حضرت موسی نامید و دیگری حضرت مسیح و آن دیگری حضرت محمد و دیگری حضرت بهاءالله در همین مقام است که حضرت محمد فرمودند انی عبدالله. و نیز ما انا الا بشر مثلکم . اما مقام دیگر مقام توحید است در این مقام مظاهر مقدسه حقیقت واحدند . اطلاق الوهیت و ربوبیت و احدیت صرفه و هویت بحته در این مقام بر آن مظاهر مقدسه می شود مثل شمس که دارای حقیقت واحد است اگر از برجهای متفاوت طلوع نماید . شمس ظاهر نیز در هر فصل از محلی طلوع می نماید غیر از محل قبل اما حقیقتش واحد است . خورشید تابستان همان خورشید بهار است و خورشید زمستان و پائیز نیز همان خورشید بهار و تابستان. اما محل طلوع آنها متفاوت است . در خورشید تغییری ایجاد نشده است بلکه در محل طلوع تفاوت و اختلاف حاصل شده است. باید ناظر به حقیقت خورشید بود نه به محل طلوع . متاسفانه اکثر پیروان ادیان الهی توجه به محل طلوع مظاهر الهیه نموده اند و از حقیقت خورشید الهی دور مانده و از نور او مستضی نشدند . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است. در این مقام همه در صقع واحدند . موسی و عیسی و محمد و بهاءالله در کار نیست زیرا حقیقتشان یکی است . زیرا جمیع در این مقام بر عرش ظهورالله ساکنند و بر کرسی بطون الله واقف. یعنی ظهورالله به ظهورشان ظاهر و جمال الله از جمالشان باهر. در این مقام اگر کلمه انی اناالله از این مظاهر الهیه شنیده شود ریبی در آن نیست زیرا به ظهور و صفات و اسماء ایشان ظهورالله و اسم الله و صفت الله در ارض ظاهر شود . آیات مبارکه ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی و نیز ان الذین یبایعونک انما یبایعون الله مثبت این حقیقت مقدسه . در قران مجید از این مقام تحت عنوان لا نقرق بین احد من رسله یاد شده است .در انجیل مقدس نیز آنجا که حضرت مسیح فرمود من میروم و بعد می آیم منظورشان اشاره به حقیقت همین مقام توحید مظاهر الهیه است. زیرا آنکه بعد از حضرت مسیح آمد یعنی حضرت محمد (ص) همان حقیقت حضرت مسیح بود ونیز وقتی حضرت مسیح فرمود من می روم و می آید دیگری تابگوید آنچه من نگفته ام و تمام نماید آنچه را که گفته ام ناظر به مقام تحدید خود بود و اشاره به ظهور حضرت محمد میفرمود . پس مقام توحید مقام وحدت مظاهر مقدسه است مقام حقیقت واحده مظاهر الهیه است . واما مسئله خاتمیت : دلیل اول: همچنانکه عرض شد مظاهر مقدسه در مقام توحید در صقع واحدند . هیچ تفاوت و اختلاف در این حقیقت واحده موجود نیست. مقام توحید را اول و آخری متصور نیست . زیرا که کل مظاهر الهیه بر امری واحد قیام می نمایند. یعنی حقیقت ظاهر شده از پیامبر آخر ، همان حقیقت ظاهر شده از پیامبر اول است. پس اگر مظهر امر آخری بگوید من همان مظهر امر اولم و نیز مظهر امر اوّلی بگوید من همان مظهر امر آخرم ، صحیح و درست است. مثل خورشید که اگر از اول لا اول الی آخر لا آخر طلوع نماید همان شمس است که طالع می شود . حال اگر گفته شود این شمس همان شمس اولیه است ، صحیح است و اگر گفته شود که رجوع آن شمس است ایضا صحیح است. مظاهر مقدسه نیز اولیت و آخریتشان مثل اوّلیت و آخریت همان شمس است . زیرا که حقیقتشان یکی است . به عبارتی همچنانکه ذکر ختمیت بر کلیه مظاهر مقدسه میتوان اطلاق کرد . ذکر اولیت نیز بر همه آنان صادق است . اولیت و آخریت مظاهر مقدسه را باید از دریچه مقام توحید آنان نگریست. وقتی حضرت محمد فرمود اما النبییون فانا از دریچه مقام توحید خود نگریستند و نیز وقتی فرمودند منم آدم و نوح و موسی و عیسی نیز از دریچه همین مقام به خود نگریستند و نیز وقتی ذکر ختمیت فرمودند نیز از دریچه مقام توحید به خود نگریستند . همچنانکه صادق است که حضرت محمد خود را آدم اوّل نامیدند ، صادق است که خود را آدم آخر نیز بنامند. زیرا در مقام توحید ، اوّل عین آخر است و آخر عین اوّل است. یعنی مظاهر مقدسه الهیه در این مقام هم بدءالنبیینند وهم ختم النبیین . همچنانکه اسم اولیت بر ایشان صادق است ، اسم آخریت نیز صادق است . زیرا درمقام توحید در همان حینی که بر سریر بدئیت جالسند همان حین نیز بر عرش ختمیت ساکن. در مقام توحید مظاهر الهیه مظهر اولیت و آخریت و ظاهریت و باطنیت و بدئیت و ختمیت می باشند . به عبارتی در این مقام کل را بر یک بساط ساکن بینی و بر یک سریر جالس . فرقی در میان نیست و غیریتی در بین نه. پس اگر حضرت محمد (ص) را ختم النبیین نامیم و به ظهور پیامبری بعد از ایشان معتقد نگردیم چگونه او را بدء النبیین نیز بنامیم و اگر او را بدءالنبیین بنامیم پس چگونه او را ختم النبیین نیز نام نهیم . اگر او را آدم اول نامیم چگونه ذکر موسی و عیسی بر او نهیم. پس معلوم و واضح است که حضرت محمد (ص) و نیز همه مظاهر الهیه در مقام توحید هم بدء النبیینند و هم ختم النبیین. حضرت مسیح نیز وقتی فرمود من می روم و بعد می آیم از دریچه مقام توحید به خود نگریست . زیرا حقیقت کسی که بعد از او آمد یعنی حضرت محمد (ص) حقیقت همان حضرت مسیح بود. حضرت بهاءالله نیز وقتی در بشارات ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین ( الصلوه و السلام علی سیدالعالم و مربی الامم الذی به انتهت الرساله و النبوه و علی آله و اصحابه دائما ابدا سرمدا ) نامیدند از دریچه مقام توحید به ایشان نگریستند . والّا همچنانکه حضرت بهاءالله ، حضرت محمد(ص) را ختم النبیین و المرسلین نامیده اند ، ایشان را بدءالنبیین نیز نامیده اند . در کتاب مستطاب ایقان حضرت بهاءالله ، حضرت محمد (ص) را هم بدءالنبیین و هم ختم النبیین می نامند. البته حضرت بهاءالله همه مظاهر مقدسه الهیه را دارای این مقام می دانند . وقتی حضرت بهاءالله فرمودند یک بار در آتشم افکندند و یک بار بر صلیبم زدند و یک بار درصحرای کربلا شربت شهادتم نوشاندند ناظر به همین مقام توحید خودشان بودند . پس معلوم و واضح شد که کلیه مظاهر مقدسه الهیه در مقام توحید هم بدءالنبیینند و هم ختم النبیین. لذا ذکر خاتم النبیین از لسان مطهر حضرت محمد(ص) دلیل بر ختمیت ایشان و به عبارتی عدم ارسال رسل بعد از ایشان از طرف خداوند نیست . زیرا در این صورت ، رحمت او را وسیع ندانسته و عنایتش را رفیع نمی دانیم و فیضش را مسدود پنداشته و فضلش را محدود انگاشته ایم. دلیل دوم : اما در کتاب مبین قران خداوند بعد از ذکر خاتم النبیین جمیع ناس را به لقای خود وعده فرمودند . چنانکه آیات ذیل ، کل دلالت بر وعده لقای الهی می نماید : والذین کفروا بآیات الله و لقائه اولئک یئسوا من رحمتی و اولئک لهم عذاب الیم.( سوره عنکبوت) و همچنین الذین یظنون انهم ملاقوا ربهم و انهم الیه راجعون ( سوره البقره ) و در مقام دیگر قال الذین یظنون انهم ملاقوا الله کم من فئه قلیله غلبت فئه کثیره ( سوره البقره ) و نیز فمن کان یرجو لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا ( آخر سوره کهف ) و نیز یدبر الامر یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون (سوره الرعد ) اجازه بدهید مقصود از لقاء الهی را که خداوند در قران وعده فرمودند توضیحی عرض نمائیم. می دانیم که مقصود از این لقاء ، لقاء نفس خداوند و ذات او نیست . زیرا که او غیب منیع لا یدرک است اذ انه لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار. اگر به لقای ذات او قائل شویم دچار شرک شده ایم. زیرا ذات او را کسی نه ادراک می کند نه می شناسد نه می بیند . پس مقصود از لقاء الهی باید مفهوم دیگری باشد . حتی اگر قائل به آن باشیم که این لقاء در قیامت اتفاق خواهد افتاد. باید دانست که مظاهر مقدسه الهیه مظهر جمیع صفات و اسما الهیه اند. به ظهور آنان جمیع اسما و صفات و کمالات الهیه در عالم ظاهر می شود. به عبارتی مظاهر مقدسه الهیه آئینه تمام نمای خداوندند . همچنانکه اگر آئینه ای را در مقابل خورشید جهان افروز قرار دهیم ؛ خورشید به تمام صفات و نور و رنگ و هیئت در آن ظاهر می شود مظاهر مقدسه الهیه نیز همانند آئینه جمیع صفات و کمالات و اسما الهی را ظاهر و عیان می نمایند. حال اگر خورشید داخل آئینه بگوید من همان شمسم صحیح است زیرا که دارای جمیع صفات و خصوصیات آن خورشید است و اگر بگوید غیر آنم آن هم صحیح است . مظاهر الهیه نیز وقتی ندای ربوبیت و الوهیت سر میدهند منظور آن هیاکل مقدسه آنست که به جمیع صفات و کمالات و اسما الهیه ظاهر شده اند لذا ذکر ربوبیت و الوهیت آنان ذکر ربوبیت و الو هیت صفاتی است نه ذاتی والّا حتی مظاهر مقدسه الهیه نیز به ادراک ذات خداوند نائل نشوند واو را مشاهده نتوانند . خداوند منزهتر و مقدستر از آنست که حتی به ادراک و شناخت و مشاهده مظاهر الهیه اش نیز درآید . پس اگر بگوئیم این مظاهر مقدسه الهیه در مقام صفاتی همان خداوندند صحیح است. همچنانکه خورشید منعکس در آئینه را میتوان گفت که به لحاظ صفاتی همان خورشید جهان افروز است. مقصود آنکه مظاهر الهیه را بدین لحاظ که کلیه صفات و کمالات الهی را ظاهر و عیان می نمایند می توان مظهر اسما و صفات و کمالات الهی دانسته ، آنجا که خداوند در قران مجید ابنا بشر را به لقا الهی وعده فرموده منظور و مقصود لقا مظهر امر اوست . زیرا که در عالم خلق مظاهر مقدسه آئینه تمام نمای خداوند می باشند. پس لقا آنان لقاء خداوند است. من عرف نفسه فقد عرف ربه . من فاز بلقائه فقد فاز بلقاالله . یعنی از شناخت و عرفان مظاهر الهیه ، شناخت و عرفان الهی حاصل شود. و از لقاء او لقاء خداوند حاصل گردد. باید اذعان نمود که بهترین و صحیح ترین راه و روش عرفان خداوند همین عرفان مظاهر الهیه است. پس چون لقا خداوند ممتنع و محال است این لقا را باید در مظهر امر او جستجو کرد . و آنچه در قران وعده لقا داده شده است ، لقا مظهر امر است و اگر به قیامت نیز وعده داده شده است ، قیامت نیز قیام مظهر امر است در اظهار مظهریتش . یعنی ظهور هر مظهر امری عبارت از قیامت آن مظهر امر است . اذا قام القائم قامت القیامت. در قیامت است که مردگان زنده شوند . شقی از سعید تمیز داده شود. حساب خلائق کشیده شود. حشر بپا گردد. نشر حاصل شود. صراط ممدود گردد و به عبور از آن کل مامور شوند . کوران بینا گردند و کران شنوا شوند . در هنگام ظهور مظاهر الهیه ، کل این امور واقع گردد. به قیام آنان قیامت حاصل شود. مردگان زنده شوند. یعنی کسانی که به مظهر امر ایمان بیاورند از زندگان محسوب شوند و کسی که مومن به مظهر امر او در زمان ظهور نشود از اموات محسوب . این موت و حیات ، موت و حیات ایمانی است نه موت وحیات جسمانی . در قیامت که قیام مظهر امر اوست ، موت وحیات ایمانی و روحانی واقع شود نه موت و حیات جسمانی. کسانی که به مظهر امر در قیام او مومن شوند محشور گردند در ظل رحمت الهی در آیند ، از صراط بگذرندو در جنت الهی داخل گردند که همان ایمان به او و فراهم نمودن رضای اوست. در قیام مظهر امر است که حساب خلائق کشیده شود . زیرا به یک کلمه مظهر امر ، آنکه قلبش به نور ایمان منور گردد دفتر اعمالش پاک و منزه شود . به عبارتی حسابش تصفیه گردد و مطهّر و بی حساب شود و آماده دخول در ملکوت الهی گردد و آنکه مومن نشود به حسابش رسیدگی شود و از جنت الهی و دخول در ملکوت الهی که ایمان به مظهر امر است محروم شود. چه جنتی و چه ملکوتی اعظم تر و اکبرتر از ورود در جرگه مومنین و مقدسین مظهر امر خداوند. هزاران سیاه دردوران حضرت محمد موجود بودند اما بلال از صراط گذشت ، به حسابش رسیدگی شد ، روسفید در نزد مظهر امرش وارد جنت الهی و ملکوت خداوند شد. مرده بود ، زنده شد. حیات ابدیه یافت . ملکوت سرمدیه جست. از مقربین الهی شد. و نامش الی الابد چون ستاره در آسمان امر الهی درخشیدن گرفت. پس همه این امور در قیامت واقع شود به قیام مظهر امر او . حال آنکه در یوم قیامت به لقاء او فائز شود و به او ایمان بیاورد به لقاءالله فائز شده است. حال اگر قائل به ختمیت مظهر امر او شویم و قائل به ظهور مظهر امری دیگر و به عبارتی پیامبری دیگر از طرف خداوند نباشیم ، چگونه به لقاء او که عین لقاءالله است فائز گردیم . مگر آنکه نعوذ بالله به نکار وعده لقای الهی در قران مجید قائل شویم. پس معلوم و محقق شد که نباید حضرت محمد را ختم پیامبران دانست و دست خداوند را مغلول انگاشت و رحمت او را محدود پنداشت و فضلش را مسدود شمرد.
خاتمیت در سایر ادیان
پیروان هر یک از ادیان دیانت خود را آخرین دیانت و کتاب خود را آخرین کتاب میدانند و پیروان دین بعد را مرتد، کتابشان را باطل و پیامبرانشان را ساحر، شاعر، مجنون و غیره میدانند.( همانطور که در زمان پیامبر اکرم بر آن حضرت واقع شد.) و برای این کار به آیات کتب مذهبیشان پناه میبرند.
یهود به آیه:پس بنی اسرائیل سبت را نگاه دارند نسلاً بعد نسل. سبت را به عهد ابدی مرعی دارند. این در میان من و بنی اسرائیل آیتی ابدی است.1
و یا آیه: شریعت ترا دایماً نگاه خواهیم داشت تا ابدالاباد2
پناهنده میشود.
مسیحیان به آیات: آسمان و زمین زایل خواهد شد، لیکن سخنان من هرگز زایل نخواهد شد.3
و
و اما آنچه را شنیده اید در شما ثابت بماند. زیرا اگر آنچه از او شنیده اید در شما ثابت بماند شما نیز در پسر و در پدر ثابت خواهید ماند و این است آن وعده که او به ما داده است، یعنی حیات جاودانی.4
متمسک میشوند.
و مسلمانان از آیه: ما کان محمد ابا احد من رجالکم و لکن رسول الله و خاتم النبیین و کان الله به کل شیء علیما.5
کمک میگیرند.
ولی همانطور که دیدیم دیانت یهود ثابت نماند و دیانت مسیح جایش را به دیانت اسلام داد و دیانت اسلام هم ابدی و لن یتغیر نماند. پس آیا خداوند کلام خود را نقض فرموده؟ لا والله.
تمام این آخرینها درست هستند اما تا مدت محدودی قابل اعتمادند. برای مثال در دوران مدرسه و زمان امتحانات مگفتیم فلان روز امتحانمان تمام میشود. اما آیا ما هرگز بعد از آن امتحان ندادیم؟ آیا سال بعد و سالهای بعد پشت میز امتحان قرار نگرفتیم. البته که امتحانات تمام نشد. اما در برهه ای خاص از امتحان خبری نبود که آن آخرین تا پایان برهه خودش اعتبار داشت.6
در حدیثی حضرت محمد مدت زمان این آخرین را معین میفرمایند: لا کتاب بعد کتابی و لاشریعه بعد شریعتی الی یوم القیامه.7
یعنی خاتمیت کتاب و آیین و رسالت حضرت محمد تا زمان قیامت و روز رستاخیز اعتبار دارد. و قیامت بر طبق آیات قرآن روز زنده شدن مردگان است.
اما این زنده شدن هرگز به معنای مردن و زنده شدن جسمانی نیست. چه که در تمام ادیان آسمانی مقصد از مرده افراد بی ایمان و زندگان افراد مومن هستند.8 پس قیامت به معنای زمانی است که مردگان روحانی زنده میشوند. و این اتفاقی است که در هر ظهور جدید رخ میدهد.
و یا خداوند در قرآن میفرماید: و من یبتغ غیر الاسلام دیناً فلن یقبل منه و هو فی الآخره من الخاسرین9
عامه مردم کلمه الاسلام را تعبیر به شریعت و دیانت اسلام میکنند حال آنکه لغت الاسلام به معنای تسلیم و اطاعت محض است.10 حتی در صورتی که کلمه اسلام به صورت شریعت اسلام معنا شود باز هم با ترجمه الآخره روبرو هستیم که به معنای روز رستاخیز است و قبلاً توضیح داده شده.
-------------
1. تورات، سفر خروج
2. مزامیر داود
3. انجیل متی
4. رساله اول یوحنا
5. سوره احزاب، آیه 40
6. در توضیح واژه آخرین به نمونه ای از آن در دیانت یهود اشاره میکنم:
اشعیا نبی در باب 45 کتاب خود میفرماید:
من او(کورش کبیر) را به عدالت برانگیختم و تمامی راههایش را راست خواهم ساخت. شهر مرا بنا کرده، اسیران مرا آزاد خواهد نمود... جمیع ایشان(دشمنان قوم اسرائیل) خجل و رسوا خواهند شد و تا ابدالاباد خجل و رسوا نخواهند گردید.
اما بر اساس اطلاعات تاریخی تیطوس فرزند و فرمانده سپاه امپراتور روم به سال 70 میلادی اورشلیم را ویران و هیکل مقدس یهود را سوزاند و قوم اسرائیل آواره شدند و گروهی نیز به بندگی و اسارت رفتند.
پس منظور از نجات جاودانی و تا ابدالاباد فاصله زمانی بین آزادی آنان به دست کورش در سال 539 پیش از میلاد تا حمله تیطوس در سال 70 میلادی بوده و آنهم چیزی در حدود 610 سال بوده است.
7. بحار الانوار
8. برای اشراف بیشتر به موضوع زندگی و مرگ در کتب مفدسه آیاتی را شاهد می آورم:
8.1 در رساله پولس به افسسیان چنین آمده:
و شما را که در خطایا و گناهان مرده بودید زنده گردانید... ما را نیز که در خطایا مرده بودیم با مسیح زنده گردانید. زیرا که به محض فیض نجات یافته اید.
8.2 و نیز خداوند در سوره انعام آیه 122 میفرمایند:
او من کان میتاً فأحییناه و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس کمن مثله فی الظلمات لیس بخارج منها؟ کذلک زین الکافرین ما کانو یعلمون
9. سوره آل عمران، آیه 85
10. المنجد الطلاب